جناب آقای رئیس جمهور که پیشتر رابطه خود را با رهبر عزیز انقلاب، رابطه فرزندی و پدری توصیف کرده بود ، اخیراً و در آستانه سفر به نیویورک، در پاسخ به سؤال خبرنگار واشینگتن پست که آیا میان وی و رهبر انقلاب اختلاف نظری وجود دارد؟ چنین فرمایش کرده است :

- در دنیا نمی توان دو نفر را پیدا کرد که مانند یکدیگر فکر کنند اما در ایران قوانین بسیار شفاف بوده و حد و مرز ها در آن مشخص است و ما نیز طبق قانون عمل می کنیم. 

 

پ . ن : ولی من رئیس جمهوری می شناسم که اصلاً با رئیس دفترش هیچ اختلافی ندارد و تصادفاً حد مرزهایشان هم هیچ مشخص نیست و بر خلاف قانون معلوم نیست که کدامشان رئیس جمهور است و مثلاً حق عزل و نصب و تصمیمگیری دارد و کدامشان بر طبق قانون، رئیس دفتر .

کمی تا حدودی بی ربط : ایام عزت مستدام !

دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ِ ساده میان تهی:

عین و شین و قاف

من ، 

چیز دیگری سرم نمی شود

راستی !

من سرم نمی شود ولی

دلم که می شود !

 

 

از : قیصر امین پور

 

دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

سمیه توحیدلو دو اشتباه دارد : اول اینکه درباره موضوع و زمان اتهماتش توضیحی نداده و به همین دلیل روایتهای گوناگونی از آن، از صبح امروز فضای وبلاگها و شبکه های اجتماعی را پر کرده است . عده ای جرم او را انتقاد و برخی توهین به رئیس جمهور احمدی نژاد در وبلاگش عنوان کرده اند و برخی 50 ضربه شلاق نمادین ! را مربوط می دانند به ماجرای حضورش در اطاق فکر قیطریه در جریان فتنه سبز.

اشتباه دوم او این است که در مطلبی که در وبلاگ نوشته، از صدور حکم 50 ضربه شلاق یاد کرده و اینکه به خاطر صدور این حکم تحقیر شده است . توحیدلو بعد از اینکه واکنشهای یکپارچه و سنگین فضای نت را برای شلاق خوردنش را دیده و شعرهایی که سروده شده و ... متوجه اشتباهش شده، در توضیحی که در گوگل ریدر نوشته ، توضیح داده است که شلاق خوردنی در کار نبوده و این حکم ، یک حکم نمادین! بوده و پرونده اش هم بسته شده و کار خاتمه پیدا کرده است .

این گلایه بر او وارد است که چرا این توضیح را همان اول ننوشت و حالا هم که نوشته است چرا آن را ذیل همان مطلب در وبلاگ نگذاشت تا بهتر بتواند جلوی سوء استفاده بد اندیشانی که خودش خوب می داند نه خیر او را می خواهند و نه خیر نظام و انقلاب را ، بگیرد.

من اول گلایه هایم را از خانوم توحیدلو - همسفر مؤمن و متدین کربلایی‌ام - آوردم تا راحت تر بتوانم حرفم را بزنم و بگویم او حق دارد از صدور این حکم ناراحت باشد و حق دارد احساس تحقیر کند و حق دارد در اعتراض به این حکم مطلب بنویسد و حق داشت بیشتر از این و تندتر از این بنویسد . چرا ؟ 

برای اینکه اگر بر اساس احکام قضایی و قوانین حقوقی برای توهینی که احتمالاً کرده است باید 50 ضربه شلاق بخورد، آیا در این سالها و ماهها کسان دیگری نبودند که بیشتر و صریحتر و پررنگتر از او توهین کردند نه به رئیس جمهور که به رهبر و اصل انقلاب و امام خمینی؟ آیا دانشجوی دکترای جامعه شناسی ما در حالی باید این حکم را دریافت کند که - فقط به عنوان نمونه - دختر «حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی» نه برای «نظر»ی که در وبلاگ نوشته شده بلکه برای حضور در تظاهرات ضد انقلابی و آشوبگرانه و اقدام عملی علیه نظام و انقلاب هیچ گاه دستگیر نشد و طعم زندان را نچشید و آن یکی دو باری هم که دستگیر شد فوراً آزاد شد و فوراً توضیح دادند که برای چند پرسش احضار شده بوده و دستگیریی در کار نبوده است !؟

آیا دادگاه خانوم فائزه رفسنجانی به خاطر توهین به نظام و انقلاب و رهبر معظم، هر بار به تعویق نمی افتد و مگر قرار نبود که روز گذشته بیست و سوم شهریورماه و با پایان یافتن مهلت یک ماهه درخواستی مشار الیها تشکیل شود؟ آیا تشکیل شد ؟ و یا خاندان هاشمی رفسنجانی به شیوه ای ولیعهدگونه از دریافت هر گونه حکم قضایی ولو به صورت نمادین ! هم  مستثنا هستند؟ یا اصلاً برای آنها نباید رسیدگی قضایی صورت بگیرد و اصلاً نباید کسی آنها را بر صندلی دادگاه جمهوری اسلامی ببیند؟!

روزی که آقای کرباسچی برای اتهامات سنگین مالی در دوران شهرداری‌اش به همت قوه قضاییه و داوری تاریخی آقای اژه ای به دادگاه کشیده شد ، « حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی» پدر فائزه خانوم فرمودند : نباید با یک مدیر این گونه رفتار کرد! درست صد و هشتاد درجه بر عکس آن چیزی که روحانیان ما از عدالت علوی برای ما گفته بودند که امیر المؤمنین فقط برای اینکه قاضی ، او را با کنیه صدا کرده بود و مرد یهودی را با اسم، صلاحیت دادگاه را زیر سؤال برد.

سمیه توحیدلو حق دارد احساس تحقیر کند. من هم اگر جای او بودم و برای نوشتن مطلبی برایم حکم 50 ضربه شلاق می آمد در حالی که آقازاده ها از حاشیه امنیت سنگین برخوردارند و برای بزرگترین جرمها هم حکمی برایشان صادر نمی شود احساس تحقیری بزرگ می کردم . من به خانوم توحیدلو حق می دهم ...راستی خانوم توحیدلو ! با ما به سفر مشهد نمی آیید؟

مرتبط:

1- ثبت می کنم برای ماندن و برای خودم / سمیه توحیدلو در وبلاگ بر ساحل سلامت.

2- سلام / سمیه توحیدلو در گوگل ریدر.

3- نظامی که در شلاق هم تقلب کرد ... / مجتبی دانشطلب در گوگل ریدر.

4- سمیه توحیدلو ؛ جنبش سبز دروغگو ؛ قوه قضاییه زورگو ! / امیر علی صفا در وبلاگ آینده از آن حزب الله.

***

تکمیلی / توضیحات خانوم توحیدلو درباره همین مطلب در گودر:

   
ممنون از نوشته آقای دژاکام
از همان ابتدا قصد نداشتم در این شرایط این موضوع را خبری نمایم. کما اینکه از زمان صدور حکم یک سال می گذرد و این مدت خبری از این موضوع درج نشده بوده است. بعد از اجرای حکم که برایم واقعا غیر قابل باور هم بود،‌تنها به نوشتن یک دلنوشته اکتفا کردم که تا زمانی که اصل خبر پخش نشد جز کسانی که از ماجرا مطلع بودند معنای آن را نمی دانستند.
بعد از پخش خبر یا باید موضعی می گرفتم یا سکوت می کردم. سکوت برایم ارجح تر بود. مصالحی که مانع از نوشتنم می شد زیاد بود. شاید زمانی باشد و بشود که درباره این مصالح شخصی هم نوشت. اما وقتی دیدم دوستانی نگران شده اند و یا اینکه ناراحت جای ضربه های شلاقند خواستم کمی ماجرا آرام تر پیش برود. همین شد که از لفظ نمادین استفاده کردم. نمادین بودن به معنای عدم اجرای حکم نیست. متاسفانه علیرغم رویه، خصوصا درباره خانم ها این حکم اجرا شد. اما همین آرام تر بودن ضربات باعث شد از لفظ نمادین استفاده کنم. و درد این ماجرا دردی فراتر از درد فیزیکی بود که دوستان نگرانش بودند.
اما دوستان و هم سفرهایمان بهتر بود بجای دروغین خواندن حرف ها پرسش از من می کردند. من جواب چند نفری را که این پرسش را کردند به شکل ایمیلی داده بودم. حتی خیلی دقیق تر. اخلاقی تر آن بود که بجای انتقادی اینچنین بابت تلاش من برای اخلاقی عمل کردن و آرام کردن فضایی که خودم در ایجادش نقشی نداشتم،‌به کم و کیف وقایعی چنین می پرداختیم.
درباره حکم خواهم نوشت. اما واقعیت اینجاست که انتخاباتی اتفاق افتاد. شوری درگرفت. از فردای انتخابات بازداشت شدم و تنها نکته ای که در پرونده من بود فعالیت انتخاباتی بود که مطابق هیچ قانونی جرم نبود. مطابق روال- اول بازداشت و بعد اتهام تراشی- با من برخورد شد و برای مصداق به مواردی از وبلاگ استناد شد که گفتنش هم جای بسی درد دارد. تمام این حکم هرچند ظاهرش انتخاباتی بود ولی نهایتش از فعالیت ها و روابط مجازی اینجانب بود.
تصریح می کنم که حکم من مغشوش تر از آن است که بتوان قانونی نوشت و از هم تفکیکش نمود. اما مجازات توهین به ریاست جمهوری در آن حکم ، معادل صدهزار تومان بوده است که پای زندان های رفته حسابش کردند که مبلغی هم طلبکار شدم.
اما اگر ماجرا آنقدر ارزشمند بود که بخواهید بیشتر بدانید این نوشته بسیار به آنچه گذشت نزدیک است.
http://www.kaleme.com/1390/06/24/klm-73196

 

پ . ن : خب ، بر اساس این توضیحات حرف اصلی من در این روزنوشت جدی تر می شود : تبعیض قضایی بین این دانشجو و فائزه هاشمی رفسنجانی و دیگران !

***

واکنش‌ها:

این روزنوشت بازتابهای زیادی هم در بین دوستان حزب اللهی و هم غیر حزب اللهی داشت . هر دوی این گروهها هم دو دسته بودند و برخی با تمام یا بعضی از نکات آن موافق یا مخالف بودند. بعضی از این واکنشها به صورت نکته ها و حاشیه زدنهای گودری یا کامنتی بود و برخی به صورت پیامکهایی که برایم ارسال شد و یکی دو ایمیل دریافتی .

پیامکها از واکنش برخی از دوستان برای آمدن خانوم توحیدلو حکایت می کرد و نیز اینکه چرا در این روزنوشت به دفاع از یک سبز همراه با فتنه گران برخاسته ای.

یکی از دوستان گودری نیز ایمیل زیر را ارسال کرد :

هوالحق

جناب آقای دژاکام، استاد عزیز و بزرگوارم! 

سلام علیکم

می شود بی رودربایستی های دست و پاگیر، صادق باشم؟

می دانم که می گویید می شود؛ پس صادقانه و بی رودبایستی بگویم که پس از خواندن متنی که برای خانوم توحیدلو در "آب و آتش" نوشتید، بغض امانم نداد...

یکی از معروف ترین وبلاگ های اصولگرا، صحنه دفاع از یکی از معروف ترین وبلاگ نویسان جریان فتنه می شود؛ بی آنکه حتی در این دفاع، دلیلی بر بی گناهی این آدم یا ظالمانه بودن حکمش اقامه شود ( نمی گویم حکم حتماً عادلانه بوده؛ می گویم دلیلی بر ظالمانه بودنش اقامه نکرده اید 

 چرا آقای دژاکام؟! : توحیدلو رسانه نداشت؟! این قدر مهم بود که باید صفحه ای از "آب و آتش" در اختیارش قرار می گرفت؟ آن هم برای کسی که خود آنقدر منصف نبوده که شرحش بر کتمان حقی را که موجب سوءتفاهمات بسیار شده، در وبلاگش، یعنی همان جا که اصل قضیه را نگاشته، بنگارد.

 جسارت این شاگرد کوچکتان را ببخشید؛ قصدم نه تندی است و نه اسائه  ادب؛ این ها را هم با چشمانی نم خورده می نویسم و از سر ضعف و استیصال، نه خدایی ناکرده از موضع بالا. خصوصی هم خواستم باشد که اگر جسارتی هم شد، در جمع نباشد. این ایمیل را هم با اجازه تان، غیر از شما، فقط برای جناب ... می فرستم، چون با ایشان هم در همین مقوله بحث هایی داشتیم. 

استاد گرامی!

اجرای حکم در مورد هر کسی، تحقیر شدن آن فرد را در پی دارد و من نمی فهمم چرا باید این تأکید بر تحقیر شدن را بگذاریم به حساب استدلالی که حقانیت ما را مشخص می کند.

اگر حکم به حق نبوده است، باید بر ظالمانه بودنش دلیل اقامه شود و در این صورت از فرد مظلوم دفاع شود؛ اگر هم بحق بوده است که دلیلی ندارد از تحقیر شدن فرد ناراحت شویم یا آن را نشانی بر حقانیتش بدانیم یا مثلاً دانشجوی دکترا بودن ایشان را به عنوان یک بعد حقوقی، به گونه ای نوشته اید که گویی دانشجویان دکترا اصلاً نباید محاکمه شوند یا مثلاً این عنوان، نوعی مصونیت قضایی است.

آنچه هم برای فائزه نوشته اید، جسارتاً هم اشتباه است و اگر هم درست باشد، نمی تواند برای خانوم توحیدلو به کار آید.

اشتباه است؛ چون وقتی در اجرای حکمی برای یک نفر پارتی بازی شد، نمی شود بگوییم بیایید برای بقیه هم پارتی بازی کنید.

به کار این مورد نمی آید؛ چون هر نوع برخوردی با فائزه، برخورد با یکی از لیدرهای سیاسی و مالی جریانی است که خانوم توحیدلو یکی از عناصر کوچک آن است و یقیناً برخورد با فائزه، به ضرر جریانی است که خانوم توحیدلو مدافع آن است.

خانوم توحید لو به خاطر عدم محاکمه  امثال فائزه که تحقیر نشده است. یعنی اگر فائزه سال گذشته محاکمه می شد، امروز خانوم توحیدلو تحقیر نمی شد؟ 

اگر فردا روزی فائزه محاکمه شود، آیا خانوم توحیدلو که نه به گفته  خودش، بلکه به زعم شما، به خاطر عدم محاکمه  امثال فائزه، تحقیر شده است، قدردان قوه قضاییه خواهد بود؟ اصولاً آیا فائزه را مجرم می داند اصلاً؟

می دانید اولین چیزی که با خواندن نوشته تان در ذهنم آمد، چه بود؟ یقین دارم که حدس هم نمی توانید بزنید؛ اولین چیزی که در ذهنم آمد، مهدکودک مقابل پایگاه بسیج نینوا بود و چهره مؤمن مادر و دختری که سبزها با گلوله شهیدشان کردند. کسانی که در میان ما اصولگرایان هم بی رسانه اند... حالا اما اینترنت پر شده از مطالبی برای سمیه توحیدلو؛ من البته همبستگی سبزها را در ایجاد موج هایی این چنین خودجوش تحسین می کنم. اما، ما و داشته هایمان کجای این قصه ایم؟

از تحقیر سمیه توحیدلو نمی توانم خوشحال باشم؛ اما فکر می کنم مظلومینی هستند بی رسانه تر و غریب تر و بی پناه تر و...

از تحقیر سمیه توحیدلو -حتی اگر حکمش بحق بوده باشد- نمی توانم خوشحال باشم، اما سؤال است برایم که چطور تحقیر او این همه دیده شد، اما توهین حامیان توحیدلو به اولین بانوی شهید اسلام دیده نشد و حتی از قلم منصف شما هم چیزی در این باب ندیدیم؟ فکر می کنم ما همگی، مقهور موج رسانه ای سبزها در اینترنت شدیم؛ به همین سادگی.

 باز هم عذرخواهی می کنم که زیاده پرگویی کردم.

برقرار باشید و سربلند - یاعلی

جناب آقای دانشطلب نیز نکته پر طعنه زیر را با عنوان «پاسدار افق‌های شهرستانیزم باشید»در گودر نوشتند:

صمیمانه به آقای ت.د و دوستان همراه توصیه می کنم: «گندش رو درنیارید»! بنده فقط به خاطر مسئولیتی که نسبت به شهرستانیزم احساس می کنم مجبور به این توصیه هستم؛ شاید به نظر خیلی ها اشکالی در حمایت از همسفران مومن و متدینتان وجود نداشته باشد اما شائبه مسامحه یا همراهی با کسانی که هم و غم شان نابودی افق های شهرستانیزم است یا ان قلت و قلت روی دروغ هایی که همین چوپانان رسوا ساخته اند (که فلان مجازات به خاطر انتقاد یا توهین به رئیس جمهور بوده!) و حواله همه چیز به اینکه فائزه هنوز به دار کشیده نشده و از این قبیل تلطیف های رسانه ای، الیوم در حکم پشت کردن به آرمانهای شهرستانیزم است. قبل از اینکه آقامهدی و فائزه خانم هم در یک دار دوقلوی زیبا قبض سفر را تحویل بگیرند دو اعدام عقب افتاده مهم تر داریم، و اگر قرار به تقدم و تأخر باشد قبل از آنها نمی توانیم راجع به مجازات دیگران (فائزه و غیرها) صحبت کنیم. بنابراین بیش و پیش از توسعه و تفاسیر شخصی ذیل سیاست جذب حداکثری باید پاسدار افق های شهرستانیزم باشید.

 

 اسماعیل نیز در گودر چنین آورده است:

درباره جنجال اخیر؛

- از این منظر که دقت کنیم اگر کسی «نظر و عمل مخالف» داره با چیزی که ما فکر می‌کنیم درسته، خودمون رو مجاز می‌دونیم هر چی خواستیم بهش بگیم. و با هر لحنی. این درست نیست.

- فکر می‌کنیم اگر رسانه‌های دروغ‌پرداز با سوء استفاده از یک شخص کار هر روزه‌شون رو تکرار کردن، باید در مقابل، ما به اون فرد حمله کنیم. بهتر اینه واقعیت رو بگیم به جای این کار.

- درباره چیزی که نمی‌دونیم خیلی با اطمینان اظهار نظر می‌کنیم. به واسطه این که اون طرف مخالف ماست.

- در قضایای بعد از انتخابات و دادگاه‌ها و تکمیل پرونده‌ها ( و بعضا ساختن پرونده‌ها) ظلم‌هایی صورت گرفته. شاید روزی که علیه خودمون صورت بگیره به صورت جدی بهش واکنش نشون بدیم. این درست نیست.

(یک قلم این که اگر بنا باشه سنجیده بشیم در مورد دلیل اون حکم کذایی که باعث جنجال شد، شاید بسیاری از دوستان ۷۰۰-۸۰۰ شلاق نصیب‌شون بشه!!)

یه خرده با احتیاط‌تر عمل کنیم. ( حالی که طرف خودش داره خیلی احتیاط به خرج می‌ده؛ و صبوری)
 
توضیحات من :
شاید به نوعی این انتقادات را پیش بینی می کردم که در اول نوشته ام آن دو انتقاد را به خانوم توحیدلو کردم.دوستان چطور آن انتقاد اولیه مرا ندیده اند یا شاید بار عبارات بعدی آنقدر سنگین بوده که زهر آن انتقادات اولیه را گرفته است !
اولاً داعیه اصلی این نوشته بی عدالتی است نه شلاق خوردن یا نخوردن توحیدلو. مسلم است که  بر طبق احکام شرعی اگر حکم کسی شلاق خوردن باشد، این حکم لازم الاجراست. نه تنها شلاق خوردن که حتی اعدام . ولی حرف من این بود که چطور امثال وبلاگ نویس مورد بحث ما باید به خاطر جرمش شلاق بخورد اما دختر آیت الله به خاطر نفوذ پدرش بر قوه قضاییه ، برای جرائمی که ظاهراً بسیار مهمتر و بزرگتر است نه دستگیر شود و نه دادگاهی .
همین الان که این نوشته را تکمیل می کنم یعنی سه شنبه 29 شهریور ، درست شش روز از پایان مهلت یک ماهه برای تمدید دادگاه خانوم فائزه رفسنجانی می گذرد. کسی می داند علت اینکه این دادگاه تشکیل نشد چیست ؟ چرا قوه قضاییه بر خلاف نوبت قبلی اطلاع رسانی نکرد ؟ به همین دلیل عرض کردم سمیه توحیدلو «حق دارد» احساس کند تحقیر شده است . معنی این جمله این نیست که وی به خاطر دادگاهی نشدن فائزه احساس حقارت می کند. بلکه این ماییم که با مقایسه این دو وضعیت به او حق می دهیم که این احساس را داشته باشد .
اما درباره دانشجوی دکترا . درست است ظاهر حرف من نوعی دوگانگی و تناقض را می رساند که مگر دانشجوی دکترا با غیر دانشجو تفاوت می کند . از نظر حقوقی نه ، تفاوتی نمی کند اما از نظر احساسی که به متهم دست می دهد تفاوت می کند و او خود را با کسانی که سواد او را ندارند اما خانواده اهل نفوذی دارند که او را آزاد نگه دارند . ضمن اینکه من فکر می کنم واقعاً در نگاه ما ( و نه دستگاه قضایی) باید تفاوتی بین افراد باشد . آیا مثلاً شخصیتهای متدین و دلسوز و نجیبی چون مجید مجیدی و سید حسام الدین سراج و ... به خاطر رأی دادن به فلان فتنه گر و حتی فرضاً شرکت در فلان راهپیمایی با کسانی که در خیابانها به قول نویسنده نامه اول آن مادر یا آن بسیجی را شهید کردند و مسجد را آتش زدند و بانک را سوزاندند و یکی هستند ؟ چه بسا آنها حتی به خاطر رأی دادنشان به گفته آقا ، مأجور هم باشند و آن دیگران شاید حقشان اعدام هم باشد .
من از اتهام و جرم خانوم توحید لو خبر ندارم و خودش هم توضیح دقیقی در این باره نداده است . اما من به استناد ظاهر وبلاگ و ملاحظه دیدگاههایش ، با تأکید بر اینکه اصلاً با وی همخوانی ندارم نمی توانم بپذیرم که او شلاق بخورد - ولو به صورت نمادین - اما کسان دیگر یا زندانی نشوند یا آزاد باشند .
البته باز هم تأکید می کنم که نوع رفتار خانوم توحید لو در این ماجرا مطلقاً صادقانه نبوده است و جای گلایه جدی از ایشان هست که هم در نگارش اولیه و هم در ادامه ماجرا ، می توانست به نوعی عمل کند که بهانه به آنهمه توهین و ناسزا به نظام و انقلاب و مردم و بسیجیان را از سوی سبزهای خارج نشین ندهد. با این همه ، من هنوز از نوشته خودم در وبلاگ دفاع می کنم و به این نتیجه نرسیده ام که بخشی یا همه آن اشتباه باشد و این اطمینان را می دهم که هر گاه بفهمم که اشتباه کرده ام این صداقت و این شجاعت را دارم که صریحاً به اشتباه خودم اعتراف کنم.
پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

بچه های همشهری ماه از یکی دو ماه قبل، پیگیر این مصاحبه بودند که نمی دانم چرا از دستشان فرار می کردم و سر آخر هم سفر کربلا را بهانه کردم و خیالم راحت که وقتی برگردم این پرونده روزنامه کیهان چاپ شده و من از دست بهمن هدایتی خلاص! که هنوز نرسیده زنگ زدند که ما بدون این مصاحبه، ویژه نامه را چاپ نمی کنیم. راست هم می گفتند اگر همین یک مصاحبه این طرفی هم نبود که کل این پرونده می شد علیه کیهان!

روز مصاحبه درست مصادف شده بود با روز خبرنگار و گل بزرگی هم در وسط تحریریه بود که روابط عمومی آورده بود. یک ساعتی از پایان کار تحریریه گذشته بود که آمدند و در سکوت تحریریه مصاحبه کردیم. ظاهراً اواسط گفت و گو متوجه شدند که ریکوردر تا آنموقع را ضبط نکرده و شاید به همین دلیل بود که بخشی از حرفهایی که لازم بود در این مصاحبه بیاید از قلم افتاده است؛ حرفهایی که مطلب را بهتر جا می انداخت. با این حال، انصافاً تحریفی در مصاحبه انجام نشده و حرفهای من تقریباً کامل منتقل شده است و اگر حال ریکوردر بعداً خوب نشده باشد انصافاً حافظه خیلی خوب و دقیقی داشتند این دوستان ما. دستشان درد نکند.

معلوم است که برای بستن این مجله، فقط معطل همین گفت و گو بوده اند برای اینکه حتی حرفهای مرا ویرایش حداقلی هم نکردند و با همان تکیه کلامها و  عبارات آورده اند.

من برای بهتر خوانده شدن متن مصاحبه بدون آنکه در متن چاپ شده در همشهری ماه ، دستی ببرم تنها عباراتی را در کروشه می آورم تا معلوم باشد کجاها را اضافه کرده ام.

 

تقی دژاکام، دبیر سرویس شهرستانهای روزنامه کیهان 21 [ 22 ] سال است که در کیهان خبرنگاری می کند؛ حتی از حسین شریعتمداری که امروز، همه کیهان را با او می شناسند پر سابقه تر است . در گفت و گوی مشروح «همشهری ماه» با این خبرنگار با سابقه کیهان از تمایز این روزنامه با سایر روزنامه ها و شیوه مدیریتی و سلوک حسین شریعتمداری سخن می گوییم.

**

آقای دژاکام ! اگر کیهان را به عنوان یک پدیده روزنامه نگاری بعد از انقلاب در نظر بگیریم ، چه نقطه تمایزی میان کیهان و روزنامه های هم تیپش در جریان اصولگرایی مانند رسالت یا روزنامه هایی از این طیف وجود دارد؟

*نکته اول اینکه روزنامه های دیگر که در این طیف دیده می شوند در سطح حرکت می کنند اما کیهان سعی کرده حرکت عمقی داشته باشد. مسئله بعدی، شناسایی هدف است که روزنامه کیهان بخوبی آن را انجام می دهد اما بقیه روزنامه های این جریان ، چندان در این مورد موفق نیستند . این روزنامه ها مثل سربازهایی هستند که دشمن را می شناسند و می بینند اما برای تیراندازی، نشانه گیری نمی کنند و در حقیقت رگباری می زنند که شاید یکی از تیرهای این رگبار به دشمن بخورد . اما کیهان این طور نیست ؛ کیهان هدف را شناسایی می  کند، بعد تیراندازی می کند. فکر می کنم تفاوت اصلی کیهان با باقی روزنامه های اصولگرا در این مورد باشد.

احساس می شود که روزنامه کیهان با بقیه روزنامه ها تفاوت بسیار دارد. این تفاوت، مربوط به دلبستگی های این روزنامه است یا با سلایق آدمهایش ارتباط دارد؟

* عموماً آدمهایی که در کیهان کار می کنند این طور هستند. مثلاً بعضی از بچه های سرویس سیاسی یا بچه هایی که در شورای سردبیری مشغول فعالیتند ، کسانی هستند که هم مطالعاتشان قویتر است و هم روی مسئله دشمن شناسی کار می کنند. همچنین در بررسی موضوعی پیگیر ِ یک مقدار عقبتر ِ قضیه هم هستند. روزنامه های دیگر شاید همان جلوی قضیه و همان حادثه را می بینند و روی آن واکنش نشان می دهند . برای مثال در مسئله ای که بروز اجتماعی پیدا می کند فقط همان موضوع را می بینند و بلافاصله همان موقع برخورد می کنند اما بچه های کیهان چند پله عقبتر از آن مسئله را هم می بینند و همین مورد کمک می کند که کیهان متمایز از دیگر روزنامه ها باشد . پس در جواب سؤال شما باید بگویم هر دو عامل از دلایل آن است یعنی هم مربوط به دلبستگی روزنامه است و هم با سلایق کسانی که در کیهان کار می کنند ارتباط دارد.

آقای دژاکام ! کلاس توجیهی خاصی برای آموزش خبرنگاران کیهان وجود دارد؟

* نه اصلاً. در این مدت 22 سالی که من در کیهان هستم اصلاً ما چنین کلاسی نداشتیم. در سالهای گذشته جلساتی که آخر سال برگزار می شد یا مناسبتهای عمومی که بچه ها دور هم جمع می شدند بیشتر بود اما الان شاید سالی یک بار آن هم روز خبرنگار،سردبیری و آقای شریعتمداری همگی با هم در تحریریه دور هم جمع می شویم.

خیلی ها اعتقاد دارند که کیهان مدیون حضور آقای حسین شریعتمداری است و اگر سرمقاله های ایشان و حتی ستون گفت و شنود نبود ، کیهان ، کیهانی که امروز می بینیم نمی شد. شما این نظر را قبول دارید؟

* این حرف درست است و من یک مقدار زیادی با آن موافقم اما این حرف را زمان آقای صفار هرندی هم می زدند. من یادم است زمان آقای مهدی نصیری هم این حرف زده شد که کیهان را مهدی نصیری به تنهایی اداره می کند و اگر مهدی نصیری حذف شود کیهانی که بیرون می آید کیهان همیشگی نیست. اما همراهی سرویسهایی مانند سرویس سیاسی ، همدلی و همراهی میان بچه ها هم بسیار کمک می کند به اینکه کیهان تقریباً یکدست به نظر برسد.

سیر وسلوک آقای شریعتمداری از نظر شیوه مدیریتی و برخورد با اعضای تحریریه به چه صورتی بوده که این موفقیت ایجاد شده است ؟

* شاید به نوعی درجه ای از کاریزما باشد که ایشان با آن کار را پیش می برد. اما چند تا ویژگی از آقای شریعتمداری برای من جالب است ؛ اینکه اولاً ایشان آدم بسیار منظمی است ، شاید صبح زودتر از همه بچه ها به کیهان می آید و آخر از همه هم از کیهان می رود. ویژگی دیگری که برای من در شخصیت آقای شریعتمداری جالب است اینکه ایشان دلمشغولی دیگری جز کار روزنامه ندارد. شما افرادی را می بینید که روزنامه در می آورند اما کار دیگری هم می کنند؛ یا نماینده مجلس هستند یا کار فرهنگی دیگری انجام می دهند یا حتی در شرکت یا کارخانه ای جزو هیئت امنا هستند مانند آقا مرتضی نبوی که در مجمع تشخیص مصلحت نظام هم فعالیت دارند. اما آقای شریعتمداری این گونه نیست و فقط در کیهان کار می کند.

اینکه فقط در روزنامه مشغول باشند، تصمیم خودشان است یا مسائلی سبب شده چنین تصمیمی بگیرند؟

* تصمیم خودشان است و گرنه بارها درخواست نمایندگی مجلس و غیره از ایشان شد که با لبخندی از کنارش رد می شدند. این نشان می دهد آقای شریعتمداری هم تعهد کاری دارند و هم یک نوع دلبستگی به کار روزنامه نگاری . من فکر می کنم تعهد کاری و دلبستگی همراه با آن نظمی که ایشان دارند به موفقیت ایشان کمک کرده است.

آقای دژاکام ! در یک مقطعی حدود پنج شش سال پیش سرویس سیاسی کیهان به یکسری از جوانان واگذار شد. این اتفاق با توجه به سابقه تاریخی کیهان بندرت صورت می گرفت. در خصوص این مقطع که تحول نسلی در آن کاملاً مشهود بود کمی توضیح دهید و هم اینکه این تحول نسلی، ناشی از تفکر و ایده آقای شریعتمداری بوده یا اصلاً قضیه چیز دیگری بود.

* نه این ایده شخص خاصی نبود و فقط هم سرویس سیاسی را شامل نشده و در سرویسهای دیگر هم این اتفاق رخ داد. این تحول در پی تصویب قانون سخت و زیان آور شناخته شدن شغل خبرنگاری [ و بازنشستگی خبرنگاران با 20 سال سابقه کار ] رخ داد و در این بین ، روزنامه هایی مانند کیهان و اطلاعات که آدمهای باسابقه در آنجا زیاد بودند باعث شد که بخش اعظمی از نیروهایشان را به همین ترتیب از دست دهند و این قانون که برای خبرنگارها دارای بیشترین فایده بود خسارت زیادی برای روزنامه ها در پی داشت و این تحول از روی ناچاری بود. اما وقتی خواستیم نیروی جدید به مجموعه اضافه کنیم جوانترها وارد صحنه شدند و به همین دلیل این اتفاق عملاً نه تنها در سرویس سیاسی بلکه در سرویس ادب و هنر ، اجتماعی و حتی سرویس شهرستانها کاملاً مشهود است . در حالتی هم می توان گفت که هم کیهان و هم اطلاعات بیشترین استفاده را که همان جوان‌گرایی بود از این قانون سخت و زیان آور [شناخته] شدن شغل خبرنگاری بردند.

در حال حاضر راه ورود به کیهان به چه صورت است؟

* سخت نیست. روال این است که هر کسی که بخواهد وارد کیهان شود چند مقاله می دهد که اگر خوب باشد چاپ می شود و کم کم وارد مجموعه می شود.

 یعنی انگیزه و برنامه خاصی برای کادرسازی آینده کیهان وجود ندارد و این تحولات، اتفاقی شکل می گیرد!

* حتماً تمهیدی برای کادرسازی وجود دارد ،درستش هم این است که باشد ولی برای ورود افراد به کیهان باید شخص خودش را عرضه کند یعنی با دیدگاههای فکری کیهان خودش را موافق ببیند و بعد از مدتی هم که می بیند مطالبش چاپ می شود طبیعتاً ارتباط متقابلی ایجاد خواهد شد و از فرجام این تعامل ، آن فرد ابتدا به طور موقت وارد مجموعه کیهان می شود و بعد از مدتی اگر کارش خوب بود می ماند حالا ممکن است در ادب و هنر بیاید یا سرویس عکاسی یا بخشهای دیگز از جمله سرویسهای اقتصادی یا سیاسی هم ورود پیدا کند.

شما اشاره کردید به کاریزمایی که آقای شریعتمداری دارد. این کاریزما از کجا آمده چون ایشان چهره عمومیی که نبودند.

* زمان آقای نصیری یادم است که آقای شریعتمداری یک ستون ثابتی [ به نام « دست انداز» ] مانند همین ستون گفت و شنود که امروز در کیهان وجود دارد در هفته نامه کیهان هوایی که آقای سلیمی نمین مدیر مسئول آن بودند داشت. یک تحلیل سیاسی هم عمدتاً روی ایرانیان خارج از کشور داشتندکه تقریباً ثابت بود و یک صفحه کامل را هر هفته از ایشان داشتیم یعنی این گونه نبود که با کیهان بیگانه باشند. ما زمان آقای نصیری ، آقای شریعتمداری را در نمازخانه یا شورای سردبیری می دیدیم که گاهی [ برای روزنامه ] هم مقاله می آوردند . یعنی کسی بود که خودش را نشان داده بود و حضور ایشان در کیهان غیر مترقبه نبود ، در حقیقت به نوعی ایشان کیهانی بودند.

یعنی می توان این طور تعبیر کرد که آقای شریعتمداری کارشان را با دشمن شناسی و دشمن یابی شروع کرد؟

* می شود گفت در این زمینه قبلاً کار کرده بود. یعنی کار مطبوعاتی‌اش را در این زمینه و نمود کارشان قبل از کیهان این بوده است.

انتقادی که به کیهان وجود دارد این است که کیهان بسیار تمایل دارد دنبال دشمن باشد یا دشمنی را بسازد و به جنبه های ایجابی کار ندارد، این مسئله را در اخبار ویژه های روزنامه کاملاً مشهود است که کاملاً تمرکزش روی دشمنان است . شما به عنوان یک کیهانی راجع به این انتقاد چه نظری دارید و  اگر خودتان بخواهید منصفانه در این باره صحبت کنید این انتقاد را قبول می کنید؟

* قبول می کنم اما به عنوان یک ایراد تلقی نمی کنم. ببینید این دشمن شناسی و معرفی کردن خطر دشمن، یک جای خالی در مطبوعات ماست. اگر روزنامه دیگری  بخصوص زمانی که کیهان این نوع نگاهش را شروع کرده بود در این زمینه کار کرده بودند شاید کیهان روی بخشهای دیگر سرمایه گذاری بیشتری می کرد اما چون کیهان جای خالی آن را احساس کرده و دیده در کنار کارهای ایجابی که نشریات و مطبوعات دیگر انجام می دهند جای این عرصه خالی است در این حوزه قویتر وارد شده اما من یک مقدار کم لطفی هم در این انتقادی که به کیهان می شود احساس می کنم [ برای اینکه منتقدان کارهای ایجابی کیهان را نمی بینند. به عنوان مثال کیهان از حدود ده دوازده سال پیش، صفحه مدرسه را راه اندازی کرد که هنوز هم در بین تمام روزنامه ها نمونه ندارد و در آن دانش آموزان بدون رعایت خط قرمزهای مرسوم، مطالب و نوشته ها و تولیدات خودشان را عرضه می کنند و در این راه کسان زیادی برای روزنامه ها و رسانه ها تربیت شدند که نمونه هایش کسانی مثل کامران نجف زاده ، صادق مهدی غفرانی و بسیاری دیگر است . همچنین راه اندازی صفحه نسل سوم که غفرانی در می آورد و هنوز هم ادامه دارد و تنها صفحه ای است که روی سایت کیهان نسخه پی دی اف دارد از کارهای ایجابی و منحصر به فرد کیهان است].

به نظر می رسد که کیهان دروازه ورود خبرنگاران به صدا و سیماست و مسیر حرکت خبرنگاران از طریق کیهان به سمت صدا و سیما هموارتر است. آیا این موضوع صحت دارد؟

* نه من قبول ندارم. شما غیر از کامران نجف زاده و محمد دلاوری فرد دیگری را می شناسید که از کیهان به صدا و سیما ورود پیدا کرده باشد؟ راه برای بچه های کیهان چندان هم باز نیست. در حقیقت غیر از این دو نفر کس دیگری را نداشتیم که از کیهان به صدا و سیما برود.

شما آماری از میزان استقبال و خط تیراژ کیهان دارید؟

* نمی دانم تیراژ چقدر است نه اینکه بدانم اما نخواهم به شما بگویم. از روزی که به کیهان آمدم تا حالا میزان تیراژ را نپرسیده ام فقط چند سال پیش می دانم تیراژمان روی 220 هزار نسخه بود ولی الان قطعاً کمتر شده ، مثل همه روزنامه های دیگر. استقبال از روزنامه ها در حال کم شدن است بخصوص با اینترنتی شدنشان.

آیا هیچ وقت احساس نشده که یک تغییری باید در کیهان صورت بگیرد؟

* همه احساس کردند غیر از آقای شریعتداری ! شاید بتوانم قاطع بگویم هر سال جشنواره مطبوعات که تمام می شود آماری که از دفاتر نظرات مردم به دست می آید ، 95 درصد نظرات مربوط به قطع و چاپ و کیفیت چاپ و عکسها و رنگی شدن کیهان است و 5 درصد راجع به موارد دیگر است که البته آقای شریعتمداری در جریان تمام این نظرات هستند.

پس چرا مخالفت می کنند؟

* مخالفت نیست . شاید آقای شریعتمداری ملاحظه ای در گرفتن به اصطلاح تسهیلات دارند البته حدس من این است ، یک زمانی کار تا خرید یک چاپخانه پیش رفت . اما احساس می کنم که نوعی آزادگی به خرج می دهند . به عنوان مثال اگر ایشان نامه ای به آقای احمدی نژاد بنویسند که مثلاً ما می خواهیم یک چاپخانه بخریم شاید بتواند تسهیلاتی بگیرد ولی ایشان از نوشتن یک نامه یا درخواست کمک از دولت خودداری می کند. البته زمان آقای نصیری و آغاز ورود آقای شریعتمداری به کیهان یادم است که چند بار از آقای هاشمی [رفسنجانی] این درخواست صورت گرفت و آقای هاشمی هم موافقت کرد اما دقیقاً حرفی که آقای هاشمی زد این بود که شما یک روزنامه مثل اطلاعات بین الملل که خارج از کشور منتشر می شود همان طوری در بیاورید و آنقدر هم به ما حمله نکنید ، ما هر امکاناتی که بخواهید در اختیارتان می گذاریم که خب طبیعتاً کیهان چنین چیزی نیست.

بازخورد نمایشگاه مطبوعات از نظر دیدگاههای سیاسی منفی است یا مثبت ؟ یعنی بیشتر انتقاد می شود یا تشویق؟

* اگر قطع و ظاهر روزنامه را کنار بگذاریم نسبت به چند سال پیش بسیار تفاوت کرده است. در دوره دوم خرداد انتقادات خیلی بیشتر بود شاید 80 درصد بود. بعد از یک دوره ای شد پنجاه - پنجاه. در این چندسال اخیر تقدیرها و تشکرات که از آقای شریعتمداری به خاطر سرمقاله هایی که می نویسد خیلی بیشتر شده است یعنی نسبت به انتقادات بسیار بیشتر شده است.

رسیدگی آقای دعایی در روزنامه اطلاعات به کارمندانش از نظر رفاهی و تسهیلات زبانزد است . می خواستم بدانم این بحث در کیهان هم مطرح است یا خیر و بچه های کیهان از نظر معیشتی چه وضعیتی دارند؟

* نه، این اتفاق در کیهان دیده نمی شود ولی یک توضیح دارد. زمانی که آقای خاتمی وزیر ارشاد بودند ارز قابل توجهی [به قیمت دلاری هفت تومان] در اختیار دو روزنامه کیهان و اطلاعات گذاشتند که صرف مخارج خودشان بکنند. آقای دعایی با یک زرنگی خوب و قابل تقدیر، از این ارز استفاده کرد و چاپخانه بزرگ ایرانچاپ را خرید که غیر از خود روزنامه، اکثر مجلات ، روزنامه ها و کتابهای درسی در آنجا چاپ می شود . در حقیقت درآمد اصلی [ و سرشار ] روزنامه اطلاعات همان چاپخانه است. آقای خاتمی [ که آنموقع علاوه بر وزیر ارشاد بودن، سرپرست مؤسسه کیهان هم بودند] ، همان مقدار ارز را برای کیهان هم در نظر گرفت اما همان طوری که به نظر من در کشورداری نتوانست هوش اقتصادی خوبی به کار برد ، در کیهان هم نتوانست خوب عمل بکند. ایشان در همه شهرستانهای کشور ما حتی شهرهای کوچک، کتابفروشی کیهان تأسیس کرد و طبیعتاً مخارج آنها از درآمدی که برای آنها اختصاص داده شده بیشتر بود. ایشان مشاوران خوبی در زمینه اقتصادی نداشت که بخواهد یک سرمایه گذاری اساسی که بعدها از آن بهره برداری کند نماید.

از نظر شما ماندگارترین تیتر کیهان در این چند سال چه بوده است ؟

* اولین چیزی که به ذهن من و به ذهن هر کسی که کیهان را می خواند می رسد ، همان تیتر «ملت کار را تمام کرد» است و واقعاً هم فکر می کنم تکاندهنده تر از آن دیگر نباشدکه البته شاید بار اصلی آن تیتر را به نوعی من به دوش داشتم.

شبی که آرا شمارش می شود، اینجا چه خبر است البته منظور ما انتخابات اخیر نیست در همه دوره ها مثلاً دوره آقای خاتمی یا انتخابات دیگر؟

* ما 700 خبرنگار در 700 شهر داریم یعنی ما لحظه به لحظه در هر انتخاباتی بچه ها خبر می دهند که میزان آرا چه مقدار شده است. من یادم می آید بخصوص در انتخابات سال 84 بچه ها چه از مراکز استانها و چه از شهرهای کوچک ، لحظه به لحظه زنگ می زدند و من هم روی کاغذی که اسم استانها را نوشته بودم میزان رأی را دانه دانه برای خودم جمعبندی و این جمعبندی را به بقیه منتقل می کردم.

اول کار ما فکر می کردیم چون کیهان اصولگراست، خبرنگارها برای اینکه دل ما را به دست بیاورند اغراق می کنند اما وقتی دیدم که در تمام شهرها بدون استثنا این اتفاق می افتد فهمیدم که این آرا درست و آقای احمدی نژاد برنده انتخابات است . همین اتفاق در انتخابات آقای خاتمی هم افتاد. آنموقع من در سرویس سیاسی بودم. برای انتخابات آقای خاتمی هم لحظه به لحظه خبر آمد که رأی آقای خاتمی چقدر است و قبل از آنکه نتایج اعلام شود ما فهمیدیم که انتخاب آقای خاتمی قطعی است و به همان دلیلی که آقای ناطق ، قبل از اعلام نتایج به آقای خاتمی تبریک گفت این اتفاق هم در دوره آقای احمدی نژاد افتاد. شاید تصورمان این بود که آقای احمدی نژاد این مقدار رأی نداشته باشد اما عملاً وقتی مراکز استانها نتایج آرا را لحظه لحظه گفتند برای ما قطعی شد که رئیس جمهورمان چه کسی است و در نتیجه این تیتر انتخاب شد.[ حالا اگر این پیش بینی نتیجه انتخابات را گاردین در انگلستان کرده بود، همه به این روزنامه به به و چه چه می گفتند اما همین کار حرفه ای کیهان، بهانه ای برای مخالفت کردن با آن شده است!].

یادتان می آید تیتر سر مقاله روزنامه در روز بعد از انتخابات دوم خرداد چه بود؟

* نه، به یاد ندارم.

تیتر کیهان این بود: ران ملخی در دیگ ملت.

* به یاد ندارم.

بسیاری از دوستانی که شما را از نزدیک می شناسند، شما را به شوخی مسئول دفتر حفاظت منافع دکتر شریعتی در کیهان می دانند. کمی از وجود صداهای مختلف در کیهان برای ما بگویید.

* این تصوری که شما از کیهان دارید و به عنوان سؤال مطرح می کنید یک نوع بی انصافی در حق کیهان است[ چرا که واقعاً دیکتاتوریهای شدیدی در مطبوعات دیگر داشته ایم که اصلاً در کیهان وجود ندارد. به عنوان مثال، روزی آقای محمد نوری زاد مقاله ای نوشت که در کیهان چاپ نشد و آن را به روزنامه ایران که آنموقع دست اصلاح طلبان و مشارکتیها بود برد و چاپ شد . در آن مقاله، آقای نوری زاد به خاطر انتخابات ِ - اگر اشتباه نکنم- مجلس ششم و تقلبهایی که صورت گرفته بود، هم به شورای نگهبان انتقاد کرده بود و هم از آقای مصطفی تاجزاده که معاون وزیر کشور و رئیس ستاد انتخابات بود. درست فردای چاپ این مقاله که انتقاد ملایمی هم در آن به تاجزاده شده بود، روزنامه ایران سه نفر از خبرنگارانش را که به نوعی دست اندرکار چاپ آن مقاله بودند را رسماً اخراج کرد و البته هیچ صدایی هم از انجمن صنفی روزنامه نگاران وقت که دست به بیانیه فوری دادنش خوب بود در نیامد! یا ازدواج یکی از بچه های کیهان با دختر خانومی از خبرگزاری ایسنا که در روزنامه صبح امروز هم کار می کرد. چند روز بعد از این ازدواج ، آن خانوم را هم از ایسنا و هم روزنامه آقای حجاریان اخراج کردند! اما دوست ما همچنان کیهانی باقی ماند! ]. من به دلیل روابط عمومی خوبی که دارم به جرئت می گویم که نگاه آزادی که در تحریریه کیهان وجود دارد که بچه ها راحت حرف بزنند و نظرات مختلفی داشته باشند در هیچ روزنامه دیگری نیست.

این حرفهای آزاد در محدوده اصولگرایی است یا خارج از اصولگرایی هم زده می شود؟

* نه، خارج از اصولگرایی هم زده می شود. کیهان به آقای احمدی نژاد هم بسیار انتقاد می کند. کیهان تنها روزنامه ای بود که در اوج اقتدار جناح موسوم به راست، سه سرمقاله راجع به یک موضوع علیه آقای یزدی که آنزمان رئیس قوه قضاییه بود نوشت. همین طور وقتی که آقای ناطق نوری خانه اش را از خیابان فخرآباد فروخت و به نیاوران رفت هیچ روزنامه ای انتقاد نکرد جز کیهان. برعکسش را هم خدمتتان عرض می کنم. در همان انتخابات دوم خرداد که کیهان سلسله مقالاتی پیش از انتخابات درباره آقای خاتمی می نوشت یک برنامه رادیویی یا تلویزیونی داشتیم که روزنامه ها را نقل می کرد. بین آن روزنامه ها، « سلام » جایی نداشت. کیهان آنزمان در یک مقاله انتقاد شدید کرد که چرا خواندن روزنامه سلام در این برنامه حذف شده است. می خواهم بگویم این نگاه نه تنها بین بچه های تحریریه وجود دارد بلکه بین مسئولان روزنامه هم وجود دارد فقط نمی دانم چرا این نگاه دیده نمی شود و عده ای تلاش دارند نگاه خشن کیهان را پررنگ تر نشان دهند.

یک موضوعی که در این یک سال اخیر مطرح شد بحث شهید صانع ژاله بود که آقای شریعتمداری می گفتند که ایشان مخبر ما بودند. شما صمیمیتی از ایشان با آقای شریعتمداری سراغ داشتید؟

* خیلی از کسانی که با ما همکاری می کنند گروههای دانشجویی هستند که با سرویس سیاسی همکاری دارند یا گاهی با سردبیری که این هم از آن دست موارد بوده است.

در مقایسه با تحریریه بعضی روزنامه ها، کیهان سیستم کامپیوتر کمتری دارد. اینجا ارتباط با بحث اینترنت به چه صورت است محدودیت خاصی وجود دارد؟

* بله ، من خودم این احساس را دارم که تعداد کامپیوتری که در کیهان وجود دارد کم است.

این ناشی از یک رویکرد است؟

* نخیر، ناشی از امکانات ضعیف است.

برخی معتقدند کیهان دارای یک مصونیت است. شما این نظر را قبول دارید؟

* متأسفانه در آن فضا سازی که علیه کیهان صورت می گیرد نگاه فراگیری گم می شود. همان موقع که این صحبتها بیشتر بود آقای سعید مرتضوی، به خاطر مطلبی که هنوز دادگاهش تمام نشده بود یک روز کیهان را تعطیل کرد. من اگر بخواهم منصفانه بگویم احساس نمی کنم کیهان مصونیتی داشته باشد بلکه احساس می کنم از زمان آقای نصیری تا امروز، در دادگاهها ظلم به کیهان بیشتر شده است.

 

منبع:  [ شماره اخیر ] ماهنامه «همشهری ماه» ، شماره 81، شهریور ماه 1390، صفحات 42 تا 47.

 

مرتبط:

- درباره کیهان، شریعتمداری، فیلترینگ، درخشان و باقی قضایا.

- دست اندازهای حسین شریعتمداری.

- یک تفاوت دیگر کیهان و اطلاعات.

- دروغ فتوشاپی کیهان درباره استقبال از احمدی نژاد.

- عکسهای حسین شریعتمداری در شورای تیتر امروز کیهان.

- در غرفه کیهان اتفاق افتاد.

- کیهانی ها ؛ یادداشت یک اصولگرای اخراجی.

- کیهانی ها آمدند.

 

 پ . ن : بازتاب همین مصاحبه و روزنوشت در خبرنامه دانشجویان ایران ، رجا نیوز ، پارسینه ، فردا نیوز و ...

سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

توی صحن، عمه خانوم را می بینم و با هم بیرون می آییم. همه منتظرند تا حسین نخلی بیاید و به غذاخوری حضرت برویم . عمه خانوم باید کفشهایش را از کفشداری زنانه بگیرد که با کفشداری مردانه فاصله دارد. همانجا قرار می گذاریم و می رود. هنوز بچه هایی هستند که خودشان را به جمع می رسانند. هر کس نکته ای یا تکه ای از ماجراهای صبح تا حالا را سوژه می کند تا بقیه درباره اش نظر بدهند. کوثر این ور و آنور می رود و با بلبل زبانیهایش شوری به جمع می دهد. نخود دوربینش را تحویل گرفته و مشغول فیلمبرداری با لهجه اصفهانی است ! یک ربع گذشته و هنوز گُردان حرکت نکرده است . عمه خانوم هم نیامده است . مگر یک کفش گرفتن چقدر وقت می برد ؟ نکند کفشهایش گم شده اند ؟ محل قرار را ترک می کنم تا به کفشداری زنانه بروم اما عمه خانوم آنجا هم نیست . یعنی کجا رفته ؟ بالاخره حسین نخلی سر و کله اش پیدا می شود و بچه ها راه می افتند . چه کار کنم ؟ عمه خانوم که نیست . اگر بمانم که محل غذاخوری را بلد نیستم . با بچه ها می روم تا محل را ببینم و بر می گردم . عمه خانوم هنوز پیدایش نیست. باز بر می گردم به آنجا و باز به باب القبله . نخیر، آب شده و رفته است توی زمین .

همه بچه ها وارد سالن غذاخوری شده اند و راهنمای عراقی در کنار حسین نخلی و با معرفی او بچه ها را راه داده است و فقط من مانده ام . بناچار داخل می شوم تا از غذای حضرت محروم نشوم. تمام سالن پر از زائرانی است که با خوشحالی از اینکه میهمان خوان مولا شده اند با شادی و شعف مشغول سرو غذا هستند .

غذا ، پلو و خورشی است که اسمش را نمی دانم . هر کس چیزی می گوید اما اکثراً می گویند قیمه عربی است هر چند به قیمه های ما چیزی نمی برد . همراه آن ، دوغ و پرتقال و نان و نمک و آب معدنی با برند «الحیاة». نیمی از غذایم را می خورم و نیمی را به همراه نان و نمک برای عمه خانوم بر می دارم .

محمد دهقانی مشغول عکس گرفتن است و نخود مشغول فیلم گرفتن . محمد راحت عکس می گیرد اما متصدی سالن خیلی روی خوشی به نخود نشان نمی دهد و به نظر می رسد از اینکه یک دختر خانوم دارد فعالیت فیلمبرداری می کند ناراحت است ؛ بدون اینکه به او نگاه کند دستش را دراز می کند که یعنی برو ! و نخود هم خیلی خونسرد به کارش ادامه می دهد .

بیرون می آییم و گوسفندی را می بینیم که ظاهراً ساعتهای آخر عمر شریفش را می گذراند . بچه ها با او عکس می گیرند. راه می افتیم به سمت ساحة المیدان و مقابل جامعة الاسلامیة و تا به هتل برسیم باز هم می گوییم و می خندیم . اما چیزی که جالب است مطلقاً غیبت و بدگویی چه تصریحاً و چه تلویحاً در کلام هیچ کدام از بچه ها نیست.

به هتل که می رسیم یکراست سراغ کلید اطاق 313 را می گیرم که نیست و خوشحال می شوم . عمه خانوم داخل اطاق است و حسابی از دستم کفری ! می گویم مگر قرار نبود شما کفشهایتان را بگیرید و بیایید سر قرار ؟ با ناراحتی می گوید کفشهایم را گرفتم اما هیچ خبری از شما و دوستانت نبود ! می گویم ما که یک ربع - بیست دقیقه ای همانجا بودیم . اما ... نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که نه من عمه خانوم را دیده بودم و نه ایشان من و بچه ها را و همه هم همانجا بوده ایم ! در هر صورت برای اینکه از دلش در بیاورم غذاهای حضرتی را به او می دهم و فلاسک را بر می دارم تا از رستوران هتل چای تازه دم بیاورم .

وارد سالن غذاخوری در زیرزمین که می شوم با چه صحنه ای رو به رو بشوم خوب است ؟ نه ، خب یک حدسی بزنید ! بله ، آقایان تیپ تا تیپ نشسته و از غذای هتل هم نگذشته اند ! مانده ام این غذاها را در کجا جا می دهند ! برای رعایت مسائل امنیتی در اردوهای بعدی از ذکر اسامی تک تک آنها خودداری می کنم اما تقریباً یک ردیف کامل از صندلیها را که چیزی حدود بیست نفر می شود، آقایانِ از غذاخوریِ حرم برگشته تشکیل می دهند ؛ بهانه شان هم این است که از ماهی پلوی اینجا نمی شد گذشت !

 تعداد محدودی خانوم هم در سالن مشاهده می شوند که البته دستهایشان را از لای چادر بیرون می آورند تا باور کنیم فقط برای بردن چایی و میوه به سالن غذاخوری تشریف آورده اند و راست می گویند .

حامد و آسد سعید اعلام می کنند که ساعت پنج جلسه وبلاگ نویسان است و مدیران اعلام می کنند که ساعت چهار بعدازظهر بازدید از قبرستان وادی السلام . راستش فشردگی زیاد برنامه های صبح تا حالا آنقدر بوده است که فقط می خواهم یکی دو ساعتی بخوابم و دلم نمی خواهد هیچ کدام از این دو برنامه باشد . اما هر دو گروه اصرار دارند که همه باشیم و من فرصت می کنم مدت کمی استراحت کنم .

از همراهی گروه اول که به وادی السلام رفته اند باز می مانم اما رأس ساعت در طبقه دوم حاضر می شوم و با کمک همدیگر، مبلهای این ور و آنور را می آوریم و صندلیهای اطاقها را هم ، و جلسه را با قرآن و صلوات شروع می کنیم . حامد که همه را می شناسد شروع می کند به معرفی بچه ها و از سمت راست از خانومها شروع می کند . به نظر می رسد بعضی از خانومها که تا کنون نویسنده وبلاگهایی بوده اند که با نام مستعار می نوشته اند ، از اینکه خیلی دقیق معرفی شده اند و به اصصطلاح لو رفته اند خیلی خوششان نیامده است . به هر حال چیزی حدود ده پانزده خانوم و کمی بیشتر آقا در جلسه هستند که بعد از معرفی، بحث کشیده می شود به تشکیل گروه جدیدی از وبلاگ نویسان تا فعالیتهای بعدی منظمتر و با برنامه تر باشد .

نظراتم را می گویم که باعث می شود تمام جلسه به همین بحث اختصاص پیدا کند و آن اینکه تجربه چند تشکل وبلاگ نویسانی که در سالهای اخیر داشته ایم تجربه خوبی نبوده و یا حداقل آسیب شناسی نشده که چه چیزی، این تشکلها را بعد از مدتی بین دو سه ماه تا یکی دو سال از هم پاشانده است و اسم می آورم . کاش این حرف را نمی زدم تا بحث به موضوع بهتری اختصاص پیدا می کرد .

البته در حاشیه، بحثهایی که ظاهراً در این دو سه روزه در فرند فید و فیس بوک به این سفر کربلا پرداخته شده و ما را نیروهای قالیباف معرفی کرده مطرح می شود که بچه ها از این موضوع خیلی ناراحتند. همچنین بچه ها از این ناراحتند که چرا بعضی در همین شبکه ها به همراه شدن خانوم توحید لو با این جمع حمله کرده اند . بچه ها می پرسند که نکند همین بحثها باعث شده خانوم توحید لو در این جلسه نباشد که خانوم سادات موسوی توضیح می دهد که از ایشان برای این جلسه دعوت شده اما برنامه زیارت و رفتن به وادی السلام داشته اند و نیامده اند.

بحث البته به فیلترینگ و این جور چیزها هم می رسد که با حضور آقای سالم کمی هم داغ می شود اما خب آبمیوه های توزیعی کمی مشکل را برطرف می کند!

ساعت حدود شش - شش و نیم جلسه تمام می شود و بچه ها اصرار می کنند که حتی برای دقایقی هم که شده به وادی السلام برویم و راه می افتیم...

سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

جلال الدین محمد مولوی فرماید:

 

تا خواسته ام از تو ، تو را خواسته ام

از عشق تو، خوان عشق آراسته ام

خوابی دیدم دوش، فراموشم شد

این می دانم که مست برخاسته ام ...

سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این روزنوشت حاوی سه اطلاع رسانی است عموماً برای وبلاگ نویسان:

1- وبلاگ نویسانی که آرزوی زیارت آقا امام علی بن موسی الرضا"ع" را دارند دو سه روز بیشتر وقت ندارند تا با کلیک کردن بر اینجا ، ثبت نام کنند. ظاهراً به محض اینکه تعداد تکمیل شود صفحه ثبت نام حذف می شود پس همین الان ثبت نام کنید. ان شاء الله برای این سفر هم برنامه های خوبی داشته باشیم.

2- مهدی قزلی عزیز در شماره اخیر "همشهری آیه" گزارش پر و پیمانی از اردوی بلاگ تا کربلا آورده و عکسهایی دیده نشده که توصیه می کنم هم کسانی که در سفر بوده اند و هم کسانی که می خواهند در این باره بیشتر بخوانند، این شماره همشهری آیه را هم فوراً تا تمام نشده ابتیاع فرمایند.

3- پدر بزرگوار یکی از همراهان سفر کربلا به رحمت خدا رفته است . یک حمد و سوره هدیه روح این پدر کنیم و البته می توانید با کلماتی به این مسافر کربلا هم تسلیت بگویید.

دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

در سمت راست ِ ایوان طلای حرم حضرت امیر ، مزار حاج آقا مصطفی فرزند امام خمینی است و در سمت چپ مزار مقدس اردبیلی و علامه حلی و نیز مرحوم آیت الله العظمی خویی. راهنما توضیح می دهد که در بخشهای دیگر حرم مزار علمایی چون علامه نائینی و شیخ عباس قمی هم هست که البته اکثر اینها تابلوی درست و حسابی ندارند. دلیلش را راهنما توضیح نمی دهد اما یکی از بچه ها می گوید : به خاطر اینکه همه اینها نام یک شهر ایرانی دارند : نائینی ، قمی ، اردبیلی ، خویی ، خمینی ، سیستانی ، کاشانی و ...

    

رواق حضرت ابوطالب "ع" / عکسها از : محمد دهقانی

 

از آنجا می رویم به مسجد عمران یا عمران بن شاهین که از دست حکام جور به مولا امیر المؤمنین پناه آورده بوده و نجات می یابد. پس از آن خلاصی، این مسجد را در اینجا بنا می کند ؛ مسجدی که امروز محل دپوی فرشهای اهدایی یا فرسوده و یا محلی برای تقسیم و طبقه بندی آنهاست و بوی نفتالین تمام مسجد را پر کرده است و مرا می برد به سالهای کودکی که دو سه باری به همراه خانوم جون برای گرفتن وام پایم به بانک کارگشایی خیابان مولوی باز شده بود و از آن سالها تاکنون این بو را فراموش کرده بودم.

کتابخانه بزرگ و معظم حرم حضرت امیر برای چون منی دوست داشتنی ترین جای این بازدید است . از داخل صحن در چوبی کوچکی را باز می کنند و از پله‌های آن بالا می رویم و وارد فضای خنکی می شویم که کتابخانه و قرائتخانه حرم مولاست و من نفس می کشم ؛ درست مثل همه وقتهایی که به منزل دوست و آشنایی وارد می شوم و بر خلاف همه که پای تلویزیون ولو می شوند من خودم را می اندازم به اطاقی که کتابخانه است و زمان را فراموش می کنم .

بر اساس توضیحات راهنما ، قفسه های  این کتابخانه بیش از 120هزار جلد کتاب را در خود جای داده است و هنوز دو میلیون جلد کتاب هم در مخزن در حال آماده سازی و طبقه بندی برای ورود به کتابخانه است . چرا این قدر کم و چرا این قدر زیاد ؟ راهنما توضیحی می دهد که شگفتی همه را بر می انگیزد: این مکان در زمان حکومت صدام حسین به بازداشتگاه کسانی تبدیل شده بوده که در حرم شعاری می دادند یا اعلامیه ای توزیع می کردند و یا حتی انتقاد کوچکی از گوشه ای از حکومت داشته اند . آنها را برای کوتاه شدن راه ، درست در همین محل کتابخانه بازداشت و زندانی می کردند با روزانه دانه ای خرما و نیم قرص نان عربی ! و شکنجه هایی . و به همین دلیل و لابد به دلیل فراگیر و دائمی بودن اعتراضات ، رفته رفته این کتابخانه عظیم به یک بازداشتگاه دائمی تبدیل شده و کتابهای نفیس آن یا معدوم و حذف شده یا به جاهای دیگر منتقل شده است .

و حالا شیعیان فرهنگدوست عراقی بعد از سقوط دیکتاتور دست به کار شده اند و این کتابخانه را با نخستین کتابهایی که توانسته اند جمع آوری و دست و پا کنند در روز میلاد حضرت زهرا "س" در شش هفت سال پیش افتتاح کرده اند و بتدریج به تکمیل و احیای آن پرداخته اند ؛ کاری که هنوز ادامه دارد.

همان طور که راهنما توضیح می دهد، من حواسم به کتابهایی است که در به طور عمومی در دسترس همه بازدید کنندگان است و بعد حواسم می رود به کسانی که در بخشی از کتابخانه تجمع کرده اند و دارند بازدید می کنند و به همین دلیل خیلی راحت می شود فهمید کدام خانومها مهندس هستند و کدام آقایان طلبه و کدام بچه ها اهل شعر و ادب و سیاست و ... و جالب اینکه کتابهای این کتابخانه بزرگ منحصر به کتب مذهبی و دینی نیست و تمام نیازمندیهای فرهنگی یک پژوهشگر را در هر رشته ای تأمین می کند و جالبتر اینکه بخش زیادی از این کتابها را هم عناوین فارسی تشکیل می دهد ؛  از متون دینی و فقهی و تفسیری گرفته تا سیاسی نوشته های اصلاح طلبان و ترجمه فارسی آثار مشهور ادبی قدیم و جدید جهان.

کمی جلوتر حدود ده پانزده قاب عکس با توضیحات ذیل آن وجود دارد که نشان می دهد این افراد کتابخانه های شخصی خودشان را به حرم حضرت امیر "س" اهدا کرده اند.

از آنجا که بیرون می آییم ، مسجدی را می بینیم که سر در آن را به نام یک حوزه علمیه زده اند . دو سه نفری داخل می شویم و از میان کسانی که در خنکای راهروهای ورودی آن خوابیده اند رد می شویم و تعدادی کودک را می بینیم که حلقه زده اند و دارند قرآن می خوانند . خوب ظاهراً دارند برای حوزه علمیه نجف کادرسازی می کنند! بیرونمان می کنند...

از در دیگری وارد می شویم و از پله هایی مشابه بالا می رویم و بچه ها ناگهان روحیه هاشان شاد می شود و می خندند ،درست مثل معتادهایی که مدتهاست مواد به آنها نرسیده است ! بله ، اینجا مرکز کامپیوتر و پخش مستقیم و آنلاین برنامه های حرم علوی است و بچه ها نخست سراغ اینترنت را می گیرند . همچنین مانیتورهایی که گوشه گوشه حرم را نشان می دهد البته بعضی مانیتورها کادرهایی خالی هستند و بچه ها به شوخی می گویند اینها بخشهای زنانه حرم است و می خندیم اما راهنما توضیح می دهد این بخشهایی است که کارگران در آنجا مشغول تعمیر وبازسازی هستند .

به صحن بر می گردیم.به محل احداث صحن فاطمه زهرا "س" می رویم که گودبرداری آن تمام شده و کارگران مشغول عملیات ساخت و ساز و بنایی هستند و با چه عشق و شوری هم .

برای رفتن به بخش بعدی، به علت تنگی جا و اقتضائات محیطی اعلام می کنند که فقط پنج نفر را می توانند بپذیرند و چه کسانی مهمتر از یک خبرنگار مرد روزنامه کیهان و یک نویسنده زن اصلاح طلب و  سردبیر یک ماهنامه و دو سه نفر دیگر مشابه ! بقیه می روند سراغ نماز و زیارت و ما از پله ها پایین می رویم تا از بخش تعمیر و بازسازی و احیای کتب ارزشمند قدیمی و فرسوده و آثار خطی قدیمی کتابخانه حرم و به اصطلاح "مخطوطات" آنجا بازدید کنیم.

برای رسیدن به بخش اصلی، باز هم از میان فرشها و قالیهای اهدایی ایرانی گذشتیم تا پس از آن از کارگاههای جداگانه عکسبرداری، شست و شو ، فعالیتهای شیمیایی تعمیر و بازسازی از جمله حذف باکتریهای آسیب رسان و ... اسکن و ... دیدن کنیم . هر کدام از این کارگاهها در غرفه ها و اطاقهای کوچک جداگانه ای هستند که دمای محیطشان کاملاً کنترل و تنظیم می شود و همه با لباسهای سفید بهداشتی در آن حضور دارند و راهنمایان هر بخش هم با حوصله و خوشرویی برایمان توضیحات لازم را می دهند که می فهمیم اینها دوره هایی را هم در ایران و در مرکز مشابه در دانشگاه تهران و کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی در قم گذرانده اند و تا حالا بیش از 400جلد کتاب نفیس را به همین شیوه بازسازی و احیا کرده اند که برای هر کتاب حدود 300صفحه ای ، وقت یک ماه 17نفر گرفته شده است .

از میان صحبتهای گوناگون دست اندر کاران این بخش ، برای من این خیلی جالب بود که تک تک آنان ، توفیقاتشان را در شناسایی و تعمیر و بازیابی کتابهای قدیمی تنها و تنها از برکت و عنایت حضرت امیر "س" می دانستند و خودشان را در این فعالیت هیچ کاره و عجیب خلوصی در کارشان داشتند.

من و آقای قزلی و خانوم توحید لو در دفتر یادبوشان چیزکی می نویسیم و حسین نخلی عزیز که زحمت تمام کارهای امروز و ترجمه اظهارات راهنمایان را به عهده دارد ، برایشان ترجمه می کند و آنها هم با لبخندی و نگاهی و کلامی سپاسگزاری می کنند.

بیرون که می آییم ، بقیه با چشمان حسرت زده ما را نگاه می کنند. احسانبخش ( حامدشون !) چیزکی به خانوم باقری (لیلا) می گوید و خانوم باقری هم از من سؤال می کندچه جوری بود و من هم خیلی تعریف می کنم . بعد می فهمم که حامد برای اینکه جز خانوم باقری را در بیاورد چنین سؤالی را طراحی کرده است . دلم برای حسرت خانوم باقری می سوزد . اما از آنجا که خداوند هم "جبار"  است و زود جبران می کند، برای برنامه بعدی اعلام می کنند بازدید از رادیویی است که تمام کارها اعم از نویسندگی و اجرا و امور فنی و پخش و کارهای دیگرش را خانومها انجام می دهند و هیچ مردی حق ندارد به آنجا بیاید و طبیعتاً نویت خانوم باقری و حدود ده دوازده تن از خانومهای گروه است که برای بازدید به آنجا بروند و ما حسرت بخوریم و عوضش به نماز و زیارت برسیم .

بعد می رویم برای بازدید از رواق بسیار  زیبای حضرت ابوطالب "ع" که چسبیده به محوطه ضریح که البته پیشتر صحن بوده و الان ساخت آن تمام شده و یک ماه پیش هم آن را افتتاح کرده اند . این رواق چشم نواز ، 5 در ورودی به نیت پنج تن آل عبا دارد و 14 قبه به نیت چهارده معصوم "ع". ساخت و ساز آن که به گفته راهنما در آن هم معماران ایرانی و هم عراقی شرکت داشته اند به گونه ای است که در هر گنبد ، نور به گونه ای تابیده می شود که در هر ساعت از روز ، زاویه ای از نور خورشید ، محیط را روشن می کند . این رواق 96 ستون مرمرین هم دارد که در پای هر ستون و با خطی سفید و همرنگ ستون که بسیار بسختی دیده و خوانده می شود نام علمایی که در این رواق دفن شده اند حک شده است که باز هم اکثر این علما نامی از شهری ایرانی را به همراه خود دارند .

مدتی فرصت است تا به زمان موعود برای رفتن به مهمانسرای حضرت برسیم . این است که هر کدام از بچه ها در این مهلت، شروع می کنند به عکس گرفتن و بعد هم خودشان را  می اندازند به دامن پدر ؛ پدر امت ...

شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

با جهانبگلو ناهار خوردم و راه افتادم سراغ جمالزاده. صبح، از کافه ای که اباطیل قبلی را در آن یادداشت کردم ، تلفنی زده بودم به حضرت و سلام و علیک و که :

« می خواهم خدمت برسم.»

و که بفرمایید و از این قبیل. و قرار برای عصر. سر راه گُلی تهیه کردم و سلّانه سلّانه رفتم . راه ، دور بود ، اما سایه بود و تفنّن می کردم. در یکی از آپارتمان بیلدینگ های تازه سازِ بیرون شهر. وسط یک پارک جنگلی. حومه شرقی ِ ژنو. و سلام و علیک و نیم ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم . مثل این که از نگه داشتنم در خانه ، ناراحت بود. و سوار شدیم به اوپلی که زنش می راند . کوتوله ای و آلمانی . و گشتی زدیم تا سر حدّ فرانسه . از میان مزارع و گاوها و گاوداری‌ها و مدتی ایست، تا گَلّه بگذرد و غیره. و برگشتن، در کافه ای، چای بهمان دادند . کنار دریاچه. و کافه ای بزرگ و اشرافی. که تنها مشتری‌اش ما بودیم. و شیر آب ِ خلای عمومی و ایستاده مردانه اش ، با نور فتو الکتریک ، باز و بسته می شد. این آخرین تخم دو زرده فرنگ. که اولین بار، این جا، در «موون پیک» دیدم. از کافه های اعیانی ِ شهر . یکی دو جای دیگر هم داشت. که وقتی می روی پای دیوار بایستی، به خالی کردن مثانه، نواری از نور را قطع می کنی که از دیوارک دست چپ به دست راست ، دو چشم الکتریکی را به هم وصل کرده. و نور که قطع شد، آب باز می شود به شست و شوی دیوار ِ رو به رو. و اِزاله کثافت‌کاری ِ آبکی سرکار. و خوب دیگر، تمدن است. مفت چنگ حضراتی که با هر چیز فرنگی، چشمشان گشاد می شود و آب از لک و لوچه ها آویزان ... و الخ .

به هر صورت، شش فرانکی خرجمان کردند. با حدود دو لیتری بنزین. ما هم هفت فرانک گُل برایشان برده بودیم. یر به یِر. هم چنان که آن دو نامه. و ضمن راه، گفت و گو. علیا مخدره می راند و کاری به کار ما نداشت و ما گپ می زدیم. از خاطرات کودکی شروع کرد و آن محله پاچنار و بابام و بابای بابام و عموم و بازی‌ها و شمیران رفتن ها با الاغ و احوال یکی یکی شان را می پرسید و این که حالا چه می کنند و برادره را با پدرم عوضی می گرفت که رفع اشتباه کردم. و بعد رفتیم سراغ تک نگاری ها. که :

« چرا رها کردی؟»

و من که :

« خواستیم چشمی را، از دریچه دیگری، به واقعیت موجود بیفکنیم.»

                         

و بعد رفتیم سراغ فرهنگ. و امیدواری‌های او به وزارت خانلری. و توضیحات من که :

« اگر سلمان فارسی را هم، همچو چرخی، در چنان دستگاهی، به گردش واداری، چاره ای ندارد جز لجن مال ِ نفت شدن.»

و بعد آمدیم سر امیدواری‌هایی که به جوانان تحصیل‌کرده در فرنگ هست و گپی که در فلان جا برایشان زده و من که حالیش کردم که :

« اینها بزرگترین خطرند. چون بزرگترین بی ریشه ها و بزرگترین بی ریشگی ها ، از میان ایشان برخاسته.»

و آن فرمایشات تقی زاده در تقلید دربست ِ فرنگ، که چه قدم اولِ خائنانه ای بوده و از این قبیل حکم ها. و نمی دانم چه چیزهای دیگر گفتم، که در آمد :

« مواظب باش نکُشندت!»

به همین صراحت. که گفتم :

« سَر خُمِ می سلامت! »

و از این قبیل. و بعد رفتیم سرِ درد ِ دل من، از بسته شدن ِ کتاب ماه، و اینکه :

« ما که بیکار نمی نشینیم.»

و او در آمد که :

« پس باید مواظب باشی! و باید ترتیبی بدهیم تا سرکار را تبعید کنند، یا به مرخصی، بفرستند این سمت ها. اما زودتر خبرمان کن که هتل رزرو کنم ... و الخ. »

و از هم جدا شدیم. بی هیچ اشاره ای به آن دو کاغذ. نه از طرف او، و نه از طرف من. اما معلوم بود که برای در آوردن ِ عقده آن کاغذ، از دل او، رفته بودم سراغش. او هم فهمید. اما آن حرفها، هنوز به جای خودش باقی است و معتبر است. و به این دلیل، بد نیست که متن کاغذها را، ضمیمه این سفرنامه بیاورم.

جمالزاده را گمان می کردم بلند قامت است، که کوتاه بود. گمان می کردم تهرانی است، که هنوز ته لهجه اصفهانی‌اش را داشت. گمان می کردم روشن است، که انگار از آناتول فرانس به این سمت را نمی شناخت!

به هر صورت امیدوارم پیرمرد را از نو نرنجانده باشم، که به هر صورت پیش‌کسوتی بود در رشته ای از رشته های قلم زدن.

 

پ . ن: گزارشی است از روایت جلال آل احمد از دیدارش با محمد علی جمالزاده در چهارشنبه 16 آبان ماه 1341 در شهر ژنو . جلال در سفرش به اروپا تصمیم می گیرد دو نامه نگاری تند و صریحی که  به جمالزاده داشته و  در آن بشدت به دلبستگی جمالزاده به غرب و فرنگ و فراموش کردن مردم و کشورش به او اعتراض کرده را به نوعی  از دلش در بیاورد ضمن اینکه در همین نوشته هم تأکید می کند آن نامه ها و آن حرفها درست و محکم است که البته در همین دیدار هم باز  بحثها به صراحت همیشگی جلال کشیده و همان طور که معلوم است سر آخر، جمالزاده عافیت طلب را بشدت ترسانده است .

گزارش کوتاه این دیدار را از صفحات 128 تا 131 کتاب «سفر فرنگ» جلال ( چاپ نخست : تهران ، کتاب سیامک ، زمستان 1376) و به مناسبت چهل و دومین سالروز فقدان این بزرگمرد فرهنگ و ادب و سیاست انتخاب کرده ام .

روحش شاد

جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

آهااااااای جناب باران !

ما امروز بشدت دلمان برای شما تنگ شده است

ممکنه لطفاً ؟

پ . ن : چتر نخواهم آورد ...

 

سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: باران و دلتنگی و آرزو و چتر

توی لابی هتل جای سوزن انداختن نیست . مگر یک لابی هتل در نجف چقدر گنجایش دارد ؟ ده نفر ؟ بیست نفر ؟ چهل نفر ؟ دست بالا پنجاه نفر ؛ نه دیگه صد تا یکصد و بیست نفر ! همه مدتها پیش از ساعت ده صبح آمده اند ( در همین جا همه شایعات و جوسازیهای اعضای دو گروه دیگر را مبنی بر اینکه آقای خانی زاده با داد و فریاد و در زدن اطاقها ، همه را برای حضور در رأس ساعت مقرر در لابی دعوت می کرد بشدت تکذیب می کنم نشان به آن نشانی که همه به طور کاملاً خودجوش از اینکه برای اولین بار است که می بینند مدعوین بخصوص خانومها! پیش از ساعت موعود در محل قرار حاضر شده اند ابراز رضایت و در حقیقت تعجب می کردند !) و منتظرند تا اذن خروج بدهند و برویم برای بازدید از حرم ؛ بازدیدی که در روال کاری سفرهای زیارتی نیست و به برکت فرهنگی بودن گروه ، دست داده است .

دخترک کوچکی این طرف و آن طرف می دود و جیک جیک می کند ، دو روحانی خوش صحبت ( صادق احسانبخش و هاشم مالکی ) بچه ها را دور خودشان جمع کرده اند و دارند از هر دری صحبت می کنند ، هر سه مدیر گروهها یعنی آقایان خانعلی زاده و توانا والفت مشغول رتق و فتق امورند ، دو سه تا عکاس خانوم و آقا دارند در این جای شلوغ ، سوژه هایی را از زوایای گوناگون شکار می کنند. کاسه ای دست به دست می شود که در آن دلنوشته های کوتاهی است  به زبانی ادبی که حرف دل همه را می زند . این دلنوشته ها که تایپ شده و با سلیقه خاصی روی مقواهایی با رنگهای مختلف در آمده است ، نمی تواند کار کسی  جزو نسوان کاروان باشد . پرس و جو که می کنیم  معلوم می شود اینها کار خانوم "زیبا محبیان" است . این نوتهای کوتاه دست به دست می شود و زیبایی آنها باعث شده تا همه سعی کنند تعداد بیشتری از آنها را بخوانند . می توان به اینها به عنوان پیش غذایی معنوی برای رسیدن به حرم نگاه کرد . تلویزیون در لابی دارد برای خودش سخنرانی می کند و گاهی موسیقی عربی پخش می کند .

به عمه خانوم می گویم برنامه ، بازدید از پروژه های عمرانی در دست ساخت حرم و بخشهای فرهنگی و اینترنت حرم است . می گوید : من اینجا آمده ام برای زیارت . می گویم پس موقع نماز همدیگر را می بینیم تا با هم برای سرو غذا به مهمانسرای حضرت برویم . با این حال می گویم پس تا حرم با ما بیا .

کاروان چیزی حدود ساعت ده و بیست دقیقه راه می افتد با صلواتهای دسته جمعی همراهان طواف و ادامه پیدا می کند با خنده و شوخی و بگو مگوی جوانان و ذکر و صلوات جوانان سابق . درست از دم در هم دستفروشانی که اکثرشان نوجوانانی ژنده پوشند سر و کله شان پیدا می شود و به زور می خواهند به ما روسری و تی شرت و ... بفروشند یا ما را سوار عَرَبانه های راهوارشان کنند که همه تیرهایشان به سنگ می خورد .

اجازه داده اند که با خودمان موبایل ببریم اما خیلی آشکار عکس و فیلم نگیریم . البته دوربین حرفه ای محمد دهقانی - و فقط او - اجازه یافته است تا وارد شود و از بازدید عکس تهیه کند . نخود فقط اجازه دارد تا دم در حرم فیلم بگیرد و باید دوربینش را تحویل دهد .

روال امنیتی رایج در اینجا این است که در فاصله چند ده متری حرم یک بار و در هنگام ورود به حرم یک بار دیگر باید از گیتهای بازرسی که برای آقایان و خانومها جداگانه است ،  بگذریم . در بازرسی اول می توانیم با دوربین و موبایل و وسایل دیگر باشیم و در دومی نه . پیش از بازرسی دوم باید کفشهای خودمان را هم تحویل داده باشیم .

در آستانه ورود به بازرسی دوم ، ناگهان چند جوان رشید عراقی را با لباسهای طوسی و بی سیم به دست می بینیم که به استقبال ما آمده اند و چه استقبال گرمی هم . خوشحال می شویم .

اینجا که ایستاده ایم  باب القبله و ابتدای همان شارع الرسولی است که بار پیش در آن ساکن بودیم . یکی از بچه ها از دور جوانی را نشانم می دهد و معرفی می کند : همسر خانوم  توحیدلوئه . من هنوز خانوم توحید لو را ندیده ام و با او آشنا نشده ام. می گوید دیشب به او گفتیم شما از کی تقلید می کنید و او هم بر خلاف تصور ما گفته : از آقای جوادی آملی . بعد هم اضافه کرده که البته نگاه من به تقلید با نگاهی که شماها دارید کمی فرق می کند. 

زحمت هماهنگی این برنامه را حسین نخلی کشیده است که هم عربی محاوره ایش عالی است و هم بارها به این عَتَبه ها مشرف شده و ظاهراَ دوستیی هم با بعضی از دست اندر کاران حرم علوی دارد .

ما را بدون بازرسی از دری دیگر وارد می کنند و در داخل، اکثر قریب به اتفاق بچه ها از راهی که مشخص شده دنبال جوان بی سیم به دست می رویم و عده کمی از جمله عمه خانوم و یکی دو نفر از بچه ها از سمتی که راست به ایوان طلای بارگاه علوی ختم می شود ...

دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

هر دو بار قبلی تجربه کرده ام که زیارت امیر المؤمنین "ع" و زیارت سید الشهدا "ع" دو حس و حال متفاوت دارند. در زیارت حضرت امیر ، جلال و جبروتی می بینی و در حالتی پر از حیرت غرق می شوی و حتی شاید نوعی سرور به تو دست دهد، درست بر عکس حالتی که در زیارت امام حسین داری؛ حالتی که حتی از نرسیده به شهر کربلا دگرگونت می کند.

سلام آقا ! نمی دانم چگونه و با چه زبانی تشکر کنم از لطفی که داشتید و دست مرا گرفتید و کشاندید و آوردید تا در این ارض قدسی، چشمانم را به انوار ملکوتی بارگاه مطهرتان پر فروغ کنم . می دانم در آن شبهای قدر از امام زمان "ع" خواستید تا اسم این بنده کمترین را در فهرست زائران خوشبخت شما ثبت و ضبط کنند تا من بار دیگر بوی بهشت را از این جغرافیای هوس انگیز استشمام کنم ...

هنوز زیارت نخوانده ام اما چهره ملکوتی امام خمینی و آقا و کسانی که از لحاظ معنوی برای همیشه وامدارشان هستم از جلوی چشمم رژه می روند. پدری که جز حلال به خانه نیاورد ، مادری که حتی جمله ای غیبت از او نشنیده ام ، خواهرانم ، برادرانم و ...

عکس از : محمد دهقانی

 

یاد جمله ای از برادر بزرگ و استادم حسین صفار هرندی می افتم . روزی که از زیارت امام علی بن موسی الرضا "ع" برگشته بود به او گفتم : شما آنجا که می روید به یاد ما هم می افتید و مثلاً ما را به اسم دعا هم می کنید ؟ گفت بله و سپس به نقل از مرحوم پدرش گفت برای اینکه تمام اقشار و اصنافی که باید در این مشاهد مشرفه دعا شوند را فراموش نکنم زیارت "عالیة المضامین" را که مؤلف مفاتیح الجنان در انتهای کتابش آورده است می خوانم ، چون در این دعا همه افراد را دسته بندی و گروه گروه کرده و از جمله برای خود و پدر و مادر و خانواده و فرزندان و برادران و خواهران و عموها و عمه ها و خاله ها و دایی ها و پدر بزرگها و مادر بزرگها و فرزندانشان و نیز همسران و دوستان و همسایگان و ... دعا می کند و من مشخصاً تمام برادران ایمانیم را بخصوص شماها را یاد می کنم .

با اینکه معمولاً در هر تشرفی بیشتر اوقات ، زیارتنامه گرانسنگ "جامعه کبیره"ی امام هادی "ع" را می خوانم اما امشب دلم می خواهد به همین شیوه از همه کسانی که التماس دعا داشته اند و کسانی که باید به یادشان باشم ، عالیة المضامین را بخوانم . در قفسه های حرم چیزی که زیاد است قرآن است و چیزی که کم است مفاتیح ! خیلی می گردم و سر آخر دو سه تا مفاتیح کوچک بدون ترجمه می بینم . تعجب می کنم از اینکه بخش اعظم زائران عتبات را ایرانیان تشکیل می دهند اما به فکر نه دست اندر کاران حرم و نه بانیان و اهل ثواب ایرانی نمی رسد که برای این مراکز و عتبه ها ، مقادیر کافیی کلیات مفاتیح با ترجمه فارسی تهیه کنند.

بعد از زیارت و نماز ، دم حرم با عمه خانوم قرار می گذاریم و به هتل بر می گردیم . درست موقع شام رسیده ایم . رستوران هتل در طبقه زیر زمین است . خیلی از بچه ها هم مثل ما منتظر ساعت ده شب نشده اند و به حرم رفته بوده اند. سر میز با نمک و حسین نخلی و حاج سالار هم سفره می شویم .

در حال خوردن شام ، یکی از بچه ها بحث حج را پیش می کشد و من به یاد حج سال 85 می افتم که به عنوان خبرنگار نشریه زائر در بعثه بوده ام که ناگهان حسین نخلی می گوید : پس شما هم در سال 85 حج بوده اید ؟! و فریادی از خوشحالی می کشد و می گوید : من هم همان سال در واحد کامپیوتر بعثه بوده ام دیگر !

خب ، معما حل می شود ! این چهره آشنایی که در این دو سه روز به من اطمینان می دهد با این مرد ، مدتهای مدیدی همراه بوده ام کسی است که دم به ساعت به او زحمت می دادیم تا بیاید کامپیوترهای ما را درست کند ! بعد یاد حاج آقا هاجری و محمد خامه یار و حامد حجتی و ... می کنیم و آب دوغ خیارهایی که قمی های بعثه بعد از دعاهای کمیل دست و پا می کردند و من به یادش می آورم : اگر یادت باشد سید علی آقای خمینی هم آن سال با ما بود و ... در خاطرات حج پنج سال پیش غرق می شویم .

دیگر برای ساعت ده شب نمی کشم که به حرم بیایم ضمن اینکه خسته راه هم هستم . گوشی را برای ساعت دوی نیمه شب کوک می کنم تا پس از غسل زیارت ، به حرم برویم و می رویم .

در صحن علوی ، چیزی که خیلی به چشم می آید زائرانی هستند که خوابیده اند و بیشتر از آن دهها پنکه ای که به فاصله دو سه متر دو سه متر ،  وظیفه خنک کردن زائران این بارگاه الهی را به عهده گرفته اند .

نزدیکیهای اذان ، پیش خوانی و قرآن از بلندگوها پخش می شود در حالی که افسوس می خورم برای چنین مکان عظیمی چرا از قاریان خوش صدا و توانمند استفاده نمی کنند و بیشتر از آن، افسوس می خورم که چرا در این مکان و زمان ، مناجات زیبا و دلنشین مسجد کوفه حضرت امیر پخش نمی شود:

الّلهمَ انّی اسئلک الاَمان یَومَ لا یَنفَعُ مالٌ وَ لا بَنونٌ اِلا مَن اَتَی الله بِقَلبٍ سَلیم وَ اَسئَلُکَ الامان یَوم یَعِضُّ الظالِمُ عَلی یَدَیهِ ...

هنوز اذان صبح را نگفته اند که درست در شاه نشین روبه رویم در صحن علوی ، چشمم به تابلوی مزار شیخ عباس قمی ( مؤلف مفاتیح الجنان) می افتد . به یاد همه توفیقات معنوی زندگیم که با این کتاب همراه بوده است بر سر مزارش حاضر می شوم و فاتحه می خوانم ؛ رحمت الله علیه رحمة واسعة...

ادامه دارد

شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

«سی سی» لباس زرد رنگ ورزشی را پوشیده بود و در حیاط دبیرستان، منتظر دستور دبیر ورزش بود. دیروز طرفداران مجاهدین خلق کلاسهای درس را تحریم کرده بودند و در خارج از کلاسها اطلاعیه های حزبی و سازمانی پخش می کردند. سعید که در میان جمع منافقین ایستاده بود گاه گاهی به سمت «سی سی» می آمد و با اشاره به او دستور می داد که از صف دانش آموزان خارج شود اما او بی اعتنا به آنها در صف باقی مانده بود . با طعنه گفتم : مگر تو طرفدار سازمان نیستی؟ پس چرا از دستورات سرپیچی می کنی؟! جواب داد : مگر خودم عقل ندارم؛ همه چیز را که از سازمان دستور نمی گیرند...

***

دبیر ورزش که سوت پایان نیمه اول را کشید ، روی نیمکتهای حیاط دبیرستان دانشگاه ملی نشستیم و بحث سازمان و سیاست را پی گرفتیم . سی سی در میان حرفهایش گفت : تقی ! می دانی که من از همه مسئولان رژیم ، تنها از چه کسی خوشم می آید ؟ گفتم : نه . گفت : از آقای نخست وزیر. گفتم : آقای نخست وزیر؟! عجیب است . همه ضد انقلاب ، دشمن اصلی شان بهشتی و رجایی است ، تو چطور از آقای رجایی خوشت می آید؟! گفت : الان برایت تعریف می کنم .

در این هنگام همکلاسیهای دیگرمان هم دورمان حلقه زده بودند و بدقت به حرفهای سی سی گوش می کردند. سی سی گفت : می دانی ، منزل ما پشت مجلس است . حقیقتش بسیاری از صبحها ، وقتی آقای رجایی را می بینم که مثل مردم عادی کوچه و بازار ، پیراهنش را روی شلوارش انداخته است و با یک جفت دمپایی اوتافوکوی رنگ و رو رفته ، بدون محافظ خود را به نانوایی تافتونی خیابان ایران می رساند تعجب می کنم. اما عجیبتر اینکه می بینم آقای رجایی به محض رسیدن به آنجا ، در انتهای صف می ایستد و در حالی که مردم با التماس از او می خواهند که ما راضی هستیم شما خارج از نوبت نان بگیرید، می گوید : من هم یک شهروند مثل شما هستم ؛ دلیلی ندارد چون نخست وزیر هستم بخواهم کاری خلاف قاعده بکنم.

سی سی ادامه داد : من در هیچ کتابی نخوانده ام و در هیچ فیلمی ندیده ام که نخست وزیر یک کشور ، این گونه ساده و خاکی مانند مردم رفتار کند و این بیشتر به یک افسانه می ماند ...

صحبتهای سی سی تمام نشده که صدای سوت آقای ساسانی همه ما را از خیابان ایران به حیاط دبیرستان می کشاند و ما را به ادامه بازی فرا می خواند.

***

سالها بعد در حالی که با دوچرخه کورسی ،مسیری طولانی را طی می کردم ، تابلوی یک کوچه مرا در جا میخکوب کرد : کوچه شهید محمود رضا سی سی . دقایقی از روی زین پایین آمدم و همان طور که مبهوت مانده بودم با خود گفتم : سی سی ! بالاخره تو هم مزد انصافت را گرفتی. آیا تمردهایت از دستورات سازمانی و خاطره ماندگارت از شهید رجایی گواهی بر صداقت و انصاف تو نبود؟

تابلوی آبی رنگ کوچه در میان دریایی متلاطم ناپدید شد ...

پ . ن : این خاطره مربوط می شود به سال تحصیلی 1360- 61 که در تاریخ پنجم شهریور ماه سال 1381 در صفحه 14 روزنامه کیهان به چاپ رساندم.

سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این سالها ( این سالها که می گویم منظورم همه سالهای پس از روی کار آمدن آقای رفسنجانی به ریاست جمهوری تا همین امروز است )،  هر گاه از لزوم برنامه ریزی و اعمال ضوابط اعلام شده در زمینه های اجتماعی و فرهنگی سخن به میان آمده است ، پاسخ متولیان حکومتی این بوده است که برای این کار باید «فرهنگ‌سازی» کرد. حرف درست و دهان پر کنی که تا حدود زیادی روشنفکرانه و قشنگ هم هست.

خب خودتان می توانید یک فهرست مفصلی در ذهنتان ردیف کنید از کارهایی که باید می شد و تصمیماتی که باید گرفته می شد و قوانینی که باید اعمال می شد و ... می شد های دیگر که نشدند اما به جایش شنیدیم که : باید کار فرهنگی بشود !

- آقا ! مگر بر طبق همین آیین نامه ای که شما برای دانشجویان دانشگاهها و مراکز آموزش عالی تصویب کرده اید، ورود این دختر خانوم با این وضعیت پوشش اسفبار به دانشگاه ممنوع نیست ؟ ای آقا ! شما هم خیلی سختگیرید ها ! این جور افراد را باید کار فرهنگی رویشان کرد ...

- دوست عزیز ! راننده تاکسی و خودروی عمومی مگر حق دارد که صدای ساسی مانکن و حمیرا و مرضیه را بگذارد ؟ بله ، حرف شما درست است اما این جور آدمها نیاز به کار فرهنگی دارند ...

خب ، این عبارت «کار فرهنگی» هم چون عبارت بسیار درست و دقیق و فرهنگیی ! است ما به خودمان اجازه نمی دهیم که دیگر حرف اضافه ای بزنیم چون اگر چنین نکنیم یک آدم غیر فرهنگی معرفی می شویم پس طبیعتاً خفه می شویم .

***

موارد بسیار زیادی وجود دارد که همین کار فرهنگیی که دم به ساعت از آن دم زده می شود را محک بزنیم و ببینیم آقایان در همین شعار هم چقدر صادقند.

موارد بسیار بسیار زیادی در ذهن دارم و دارید ، اما من برای رعایت اندازه استاندارد روزنوشتهای وبلاگی تنها به یک نمونه و یک مقایسه ساده اکتفا می کنم و موارد دیگر را هم دوستان می توانند در کامنتها بیاورند و راجع به آن بحث کنند.

«علیرضا داوود نژاد» کارگردانی است که در تاریخچه فیلمهایی که ساخته اثری چون «نیاز»ش می درخشد . این نیاز مربوط به زمانی می شود که ارشاد ما قانون و ضابطه ای داشت و به قول معروف هدایت و حمایتی عمل می کرد . داوود نژاد سالها بعد با لیبرالیزه  شدن مدیریت فرهنگی کشور ، نه تنها نمونه ای نزدیک به نیاز را نساخت بلکه فیلمهایی پیش پا افتاده ساخت که اگر امضای او را پایش نمی دیدیم احتمال کمی هم نمی دادیم که اینها از چنان کارگردانی است .

داوود نژاد پس از سالها در جشنواره اخیر فیلم فجر  در بهمن ماه سال گذشته ، فیلمی تکان دهنده ، تأثیر گذار و قوی با نام «مرهم» به روی پرده آورد که چشمهای منتقدان را خیره کرد ؛ فیلمی خوش ساخت و قوی با موضوعی اجتماعی و کارکردی اصلاحی درباره دختری که بنا بر شرایط محیطی به اعتیاد روی آورده و پایش به محیطهای بزهکارانه زیادی باز شده و لحظه به لحظه در عین اینکه خود از این موقعیت فراری است اما بیشتر در این باتلاق فرو می رود . کش و قوسهای دراماتیک داستان و گره افکنیهای قوی و نفسگیر داستان ، بیننده را با خود می کشد تا ببیند سرنوشت و فرجام این دختر چه می شود . در پایان این انتظار آفرینیها مادر بزرگ این دختر را می بینیم که در طول فیلم رد او را دنبال کرده و به شمال رسیده و شخصیت پردازی دوست داشتنی و مثبتی را از او مشاهده می کنیم.  او را که محجبه و  با چادر مشکی است ، می بینیم که در صحنه نهایی فیلم نوه اش را می یابد و دختر به سوی او پر می کشد و خود را در آغوش مهربان و صمیمی او می اندازد و مادربزرگ مذهبی و قرآن خوان و با حجاب که به نوعی پاسبان سنتهای اصیل و فرهنگی است مرهم و منجی این دختر پُر خطا می شود.

تصور اولیه این است که چنین فیلمی از چنان کارگردانی با شعارهای فرهنگ سازی و هویت ملی و ایرانی و اسلامی دولت حتماً باید در صدر بنشیند و قدر بیند و جوایز فراوانی را درو کند دیگر ؟ کارگردانی که پس از سالهای طولانی به فطرت پر رنگ دوران «نیاز» بازگشته است . اما اشتباه می کنید؛ این فیلم قوی ( این قوی تعبیر من نیست ؛ تعبیر فیلمساز کهنه کاری چون بهرام بیضایی است که هرچند با عقاید و دیدگاههایش مشکل داریم اما در تکنیک و هنر و استادیش هیچ کس شکی ندارد) از فیلمهای مسابقه سینمای ایران حذف می شود و اگر آقایان کمی رو داشتند آن را از بخشهای حاشیه ای جشنواره هم حذف می کردند! در حالی که  اگر جایی برای فرهنگ‌سازی باشد چه جایی بهتر و تأثیر گذارتر از هنر و آن هم هنر سینما ؟!

در نقطه مقابل ببینیم چه فیلمی در موضوع حجاب و عفاف در صدر نشست و قدر دید و بیشترین حمایتها از او شد و به عنوان فیلم فرهنگ‌ساز کشورمان روز به روز بیننده به خود جذب می کند : ورود آقایان ممنوع ! یعنی فیلمی که کاملاً علیه حجاب و تقیدات مذهبی و حفظ حریم زن و مرد و محرم و نامحرم و ... است . ماجرای مدیر و آموزگاری که حجاب پر و پیمانی دارد اما همزمان بسیار تند خو و عصبی و بداخلاق است به گونه ای که کسی نمی تواند با او کوچکترین حرفی بزند یا انتقادی کند ( دقت کنید که چه صفاتی بر چه شخصیتی بار شده است ! ). این البته آخرِ فرهنگ سازی نیست . در ادامه می بینیم که با ترفندهای دخترکان مدرسه و با اضافه شدن یکی دو مرد به محیط کاملاً زنانه مدرسه ای که چنین خانمی در آن شلتاق می کند ، هر چه روابط با نامحرم بیشتر و شوخی بیشتر می شود ، خانوم مزبور هم قابل تحمل تر ! می شود تا در نهایت فیلم که این خانوم به شخصیتی مطلوب و دوست داشتنی و ... تبدیل می شود که جالب است که در این زمان رنگ مانتوی او به اصطلاح شاد شده ! ، آرایش کرده ! ، موهایش را از روسری بیرون گذاشته ! ، مهربان و اجتماعی شده و ...

خوب ، خودتان را جای کودکان و نوجوانان و دختران و فرزندانتان بگذارید که با خودتان به دیدن این فیلم برده اید . با دیدن این فیلم چه احساسی به آنها دست می دهد . از حجاب و تقیدات شرعی و  نیز از خنده و شوخی با نامحرم و آرایش و ... چه تصوری پیدا خواهندکرد ؟ یادتان باشد تأثیر کمدی و جذابیتهای خنده را هم در این پاسخ لحاظ کنید.

 می بینید که چقدر مسئولان فرهنگی ما خوب «کار فرهنگی» می کنند تا معضلات و بزهکاریها و بی حیاییها و ... حذف شود و بچه های ما خوب تربیت بشوند؟

من همان طور که گفتم فقط به یک نمونه و یک مقایسه خیلی ساده اشاره کردم که شاید خیلی ها به آن توجه نکرده اند اما اگر قرار بود موارد دیگر را هم اشاره کرد می شد مثلاً به فیلمهای اروتیک دون پایه ای چون آتشکار و سیاهنمایی های سیاسی و مذهبی و فرهنگی دیگری که خوشبختانه ! این روزها در آثار فرهنگی ما فراوانتر شده اند اشاره کرد و مثلاً پرسید چرا تمام فیلمهای توقیفی این سی ساله حتی آنها که در دولت لیبرال آقای خاتمی توقیف بودند ، حالا مجوز گرفته اند و ... این طوری احتمالاً این جناب آقای « کار فرهنگی » خیلی بهتر خوش به حالش می شود . بخصوص اگر اضافه کنیم به این عملکردها، فعالیت گسترده نیروی محترم انتظامی را در آزاد گذاشتن مطلق دست همه کسانی که در پیاده روها و خیابانها و نزدیکیهای ایستگاههای مترو ، فیلمهای غیر مجاز ایرانی ( قبل و بعد از انقلاب ) و خارجی را با همان تصاویر عریان هنرپیشه ها براحتی بساط کرده اند و پسر و دختر و خواهر و برادر من و شما هم براحتی جذب آنها می شوند و می ایستند و از  میان آن تصاویر متنوع ، بهترینش را انتخاب می کنند تا کار فرهنگی نیروی انتظامی هم خیلی بی اجر نماند.

صدا و سیمای ما هم که قربانش بروم این ماهها به سیم آخر زده است و در سریالهایش مردان نامحرم برای همکار زن جشن تولد می گیرند ! و آن یکی در سریال ساختمان پزشکان به آن خانوم می گوید : ببخشید مگر شما می خواهید «شیر» هوا کنید ؟ و او هم جواب بدهد : وا ؟ چقدر شما بی تربیتید ؟! و همین سکانس را به عنوان تبلیغ سریال در میان برنامه ها مرتب نشان بدهند . حالا دختر بازی روح پسر در عالم سرگردانی که خوب خوبه اشان است .

***

دوستان ! پرسیده بودید حجاب و عفاف دغدغه چندم شماست ؟ بهتر نیست این سؤال را از مسئولان دولتی و سازمان تبلیغاتی و صدا و سیمایی و بخشهای دیگری که دارند شبانه روز زحمت می کشند «کارفرهنگی» کنند بپرسید ؟ شب خوش !

پ . ن : نوشتن این روزنوشت مدتها فکر و ذهنم را مشغول کرده بود و دعوت خواهر گرامی "زیتون" برای پیوستن به موج وبلاگی "صبر ریحانه ها" بهانه ای شد که آن را در وبلاگ بیاورم .

سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

1- اوایل انقلاب بود ؛ آنزمانهایی که ورود به دانشگاه و اشتغال و هر فعالیتی با سختگیریهای بسیار زیاد و تحقیقات چند ماهه و ... همراه بود . توی دبیرستان من مسئول انجمن اسلامی بودم. موقعی که نتایج اولیه کنکور آماده شده بود آمدند و برای تحقیقات از کسانی که نمره علمی اولیه را آورده بودند سراغ مرا گرفتند . تک تک برگه ها را که می آوردند و از طرف سؤال می کردند حتی اگر فرد مزبور اشکالاتی داشت من سعی می کردم به گونه ای رفع و رفو کنم و آنها با چیزهایی که راجع به برخی از آنها شنیده بودند بتدریج شاخهایشان درازتر می شد . اولی ... دومی ... سر پنجمی ششمی دفتر و دستکشان را جمع کردند و گفتند : ممنون برادر ! با این خوش بینی افراطی شما نمی شه تحقیقات دقیق کرد و رفتند .

این خوش بینی افراطی نه تنها خوب نیست بلکه بسیار آزاردهنده هم هست . مثل کسانی می شوی که عادت دارند سر چهارراه ،درست پشت خط عابر پیاده بایستی و منتظر سبز شدن چراغ بشوی و وقتی ببینی کسی بی توجه به این ضوابط گاز می دهد و می رود کفری می شوی .

2- در ماجرای ما نحن فیه ، با خواندن مطالب بسیار زیادی که دوستان همخوان کرده اند

اولاً -  دوستان مرا بشدت شرمنده کرده اند و باورم نمی شود که این برادر کوچکتان که اتفاقاً مطالب وبلاگش در مقابل دیگر دوستان چیز قابل ذکری ندارد این گونه مورد لطف و محبت شما قرار گرفته باشد . این را می گذارم به حساب خوش بینی افراطی دوستان !

ثانیاً - احساس می کنم به دوست و برادر  عزیز چندین ساله ام محمد رضا باقری ظلمی ناخواسته روا داشته شده است . درست است که یکی از دلایل دلخوری من محمد رضا بوده است اما اگر دوستان به همین مطلبی که هنوز هم در دسترس است مراجعه کنند می بینند که من به چندین مورد از واکنشها اشاره کرده بودم که محمد رضای عزیز تنها یکی از آنها بوده است . کسانی که در ایمیل و کامنت خصوصی و پیامک و تلفن و نیز شفاهاً حسابی مرا نواخته اند و مطالبی گفته اند که شرم و احترام به دیگر دوستان حاضر در مراسم اجازه نمی دهد که آن را در اینجا نقل کنم . بنابر این سیبل شدن باقری بشدت مرا ناراحت کرده است و به دلیل همین مخاطب قرار گرفتن بیش از حد از این برادر خوبم پوزش می خواهم .

ضمن اینکه هنوز فکر می کنم که رفتن من و ما به آن مراسم کار خوبی بوده است و اگر دوباره مرا دعوت کنند باز هم خواهم رفت که البته ماه مبارک تمام شده و بعید است شانس زیر باران رفتن مجدد به ما روی بیاورد !

           

عکس از : آقای عابد کیا حیرتی

دوستانی که انتقاد کردند فقط یک نمونه بیاورند که در طی این سالها ، دولت ، ارشاد ، سازمان تبلیغات ، حوزه هنری ، روزنامه ها و خبرگزاریها و سایتها چنین امکانی برای دور هم جمع شدن یک عده وبلاگ نویس حزب اللهی فراهم کرده باشند و ما نرفته باشیم تا من به خاطر لبیک به دعوت شهرداری ، همه حرفهایم را پس بگیرم .

3- علی رغم میل و علاقه و شیوه رفتاری من برای تلاش در نزدیک کردن دلها و جمع کردن دوستان وبلاگ نویس ولایی و انقلابی ، الان که می بینم این نوشته بیشتر باعث ایجاد انشقاق و تهمت بیشتر شده و از قضا سر کنگبین صفرا فزوده است ، نمی توانم خودم را ببخشم . در تنها حکومت اسلامی روی زمین ، بین ولایی ترین و دلسوزترین وبلاگ نویسان بحثهای اینچنینی بشدت ناراحت کننده و تأثر بر انگیز است . بابت این بحثها نیز از خون شهیدان عزیزمان عذرخواهی می کنم .

4- من کی گفتم از وبلاگ نویسی و فعالیت مجازی استعفا یا انصراف داده ام که دوستان در کامنتها و نوت هایشان مرا به بازگشت و استقامت دعوت کرده اند ؟ من ان شاء الله همچنان در وبلاگ نویسی فعال خواهم بود و در جمع های دوستان هم حضور خواهم داشت و از حامد عزیز هم می خواهم هر چه زودتر مقدمات سفر مشهدمان را فراهم کند( البته با تأکید بر حضور روحانی دوست داشتنی حاج صادق تا حضور معنوی ساعت 5/12 شب در حرم را از دست ندهیم ! )  و ان شاء الله بعد به اردوها و نشستها و فعالیتهای دیگرمان هم بپردازیم .

برای اثبات حسن ظنم به فعالیت وبلاگی ، ان شاء الله همین امشب یا فردا به دعوت خواهر خوبمان زیتون در خروش وبلاگی صبر ریحانه ها لبیک می گویم و مطلبی را که اتفاقاً در همین سوژه مدتهاست ذهن مرا درگیر کرده است قلمی خواهم کرد ( راستی برای رایانه هم می توان گفت : قلمی کردن ؟).

در ساعتهای باقیمانده از ماه بزرگ خدا از همه دوستان التماس دعا برای افزایش ظرفیت و پوست کلفتی دارم ...

یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

1- تمام این یک ماهی که از آمدنمان گذشت، به این امید گذراندم که یک بار دیگر همسفران خوب کربلاییم را ببینم . بارها به حامد زنگ زدم و از روز و ساعت قرار پرسیدم . در همین حین ، به کارهای عقب افتاده روزنامه و سرویس رسیدم و مجبور بودم که مطالب مجله پاسدار اسلام را که ویراستاری و تنظیم و آماده سازی نهایی برای چاپشان با من است انجام دهم و از طرفی سفرنامه ای دلی بنویسم که نه صرفاً گزارش دیدارها باشد و نه بی توجه به حاشیه ها و ظرایف تا شاید برای کسان دیگری که به این سفرها می روند بی فایده نباشد و همین شد که روزهای منتهی به آخر ماه مرداد من ، درست مثل روزهای منتهی به 27 تیرماه  پر از کار و بالطبع پر شتاب و با ضرباهنگی تند و نفسگیر بود و  به همین دلیل، تنها توانستم به نگارش ده قسمت از سفرنامه ای که احتمال می دهم بیش از بیست شماره شود موفق شوم .

با اینکه سررسید ارسال سفرنامه به مسابقه تمدید شد ، اما حتی سعی هم نکردم که سرعت را فدای دقت و ماندگاری کار کنم به همین دلیل وقتی داور عزیز مسابقه تماس گرفت ، گفتم شما طبق روال و ضوابط خودتان عمل کنید و اجازه بدهید من با همین شیوه، کار را ادامه دهم ضمن اینکه بسیاری از کسانی که سفرنامه نوشتند انصافاً خوب و جاندار بود بخصوص نفر اول یعنی خانم لیلا باقری که در سفرنامه اش نشان داد یک خبرنگار به تمام معنی حرفه ای است .

2- روز افطاری به عمه خانوم زنگ زدم تا آماده باشد بروم دنبالش برای این جلسه ، چرا که خیلی از خانومها اصرار داشتند حتماً می خواهند دوباره ایشان را ببینند. عمه خانوم با لحنی گلایه وار عذرخواهی کرد و گفت : باید زودتر به من می گفتی تا به جای دیگری قول ندهم . الان دارم آماده می شوم با جمعی از خانومها به یک افطاری دیگر برویم . این شد که به تنهایی خودم را به تالار ایوان شمس رساندم.

3- راستش شنیده بودم که در این مراسم، تیم همیشگی قالیباف یعنی آقایان خاموشی ِ سازمان تبلیغات و دکتر اسماعیلی و آقای ایازی و ... دعوتند و برای من نه پیش از مراسم و نه پس از آن و نه الان که این را می نویسم شکی و شبهه ای نبوده است که آقایان قصد بهره برداری سیاسی از این مراسم دارند اما بااطمینان به این مراسم رفتم .

اتفاقاً قسمت یازدهم یا دوازدهم سفرنامه من یعنی زمانی که به قبرستان وادی السلام می رویم و در راه با آقای حکمتی پور ( معاون آقای ایازی) همصحبت می شوم در همین باره است که چرا ما نباید از امکاناتی که در اختیار سازمانهای مختلف است و آنها «وظیفه دارند» آن امکانات را در راه گسترش فعالیتهای فرهنگی هزینه کنند استفاده کنیم ؟چرا ما نباید از این امکانات برای مقاصد فرهنگی خودمان استفاده کنیم ؟ آن هم در شرایطی که  بسیاری از سازمانها و وزارتخانه ها  این امکانات را از فعالان فرهنگی دریغ می کنند یا در اختیار نامحرمان می گذارند ، چرا حالا که شهرداری تهران و بخصوص سازمان فرهنگی و هنری - حتی به دلایل تبلیغاتی - این امکانات را در اختیار فعالان فرهنگی حزب اللهی گذاشته است و برای این انجام وظیفه هیچ پیش شرطی هم نگذاشته است ، از آن استفاده نکنیم ؟ در سفرنامه خواهید خواند که آنجا من به آقای حکمتی پور گفتم ما از این امکاناتی که به ما پیشنهاد می کنید استفاده می کنیم ، سپاسگزار شما هم هستیم که به وظایفتان عمل می کنید اما این را بدانید که تمام حرکت ما در استقلال ما نهفته است و ارزش کار بچه ها هم در همین استقلال است و این تحقیر بزرگی است که شما فکر کنید ما برای این کار می آییم و مثلاً در انتخابات به آقای قالیباف رأی می دهیم . البته ممکن است کسانی به این نتیجه برسند که به ایشان رأی بدهند اما این نباید یک پیش شرط  باشد که آقای حکمتی پور هم تأیید کرد و گفت : اصلاً ما جا و امکانات در اختیار شماها می گذاریم و اتفاقاً انتظار داریم پیش از همه، خود ما را در شهرداری و شخص شهردار را نقد کنید و برای این کار هیچ چیز از شما نمی خواهیم .

من البته بیست و دو سال است که خبرنگارم و اینقدر هالو نیستم که نفهمم بالاخره آقایان استفاده تبلیغاتی خودشان را از این ماجرا خواهند کرد اما این را هم می فهمم که چیزی که ما به دست می آوریم و کاری که ما می کنیم ، پر سودتر و فراتر از  بهره ای است که آقایان می برند.

 

 

 

4- در مراسم ، علاوه بر دیدن همسفرهای خوبی چون آقایان هابیل، محمد دهقانی ، سید سعید حسن پور ، محمد حسن جلالی ، حسین نخلی ، مهدی قزلی، احسانبخش (حامد و حاج صادق)، حاج سالار، توانا ، اویس ، مصباح،امین طاهریان و ... دوستان وبلاگ نویس دیگری را هم دیدم که حسابی مرا ذوق زده کرد : حسام الدین مطهری ، محمد صالح مفتاح ، سِلطون ، مهدی شیخ صراف، محمد هادی فضل الله نژاد ، حسن اجرایی ، حسن میثمی ،عباس  حسین نژاد ، عسکری و ... چند تن از خانومها را نیز شناختم ( یا خودشان را شناساندند !) از جمله باقری ، رحیمی ، ابراهیمی ، آسوپار ، توتونچی و ... خانوم شریعتمدار مجری برنامه راز این هفته نیز آنجا بود و در غرفه خبرگزاری مقاومت اسلامی میدانداری می کرد. و این همدیگر را دیدن کم چیزی نبود و خیلی ارزش داشت .

5- پخش - فکر می کنم - پنج کلیپ از سفر اخیر کربلا در قبل و بعد از صحبتهای حاج آقا صدیقی ،سالن را تکان داد و گریه های بلند کسانی که رفته بودند یا آنها که حسرت می کشیدند را در سالن بلند کرد . من اما موقعی دلم تکان خورد که در کلیپ آخر ، گوشه هایی از حرم نبوی و بیت الله الحرام را نشان داد و من افسوس خوردم که به دلیل ناتمام ماندن سفرنامه ام احتمال حضور در این حرمین شریفین را از دست داده ام .

6- هابیل ، به نمایندگی از وبلاگ نویسان، بیانیه تشکیل «خانه فعالان مجازی» را خواند که انصافاً بیانیه پر و پیمانی بود بخصوص که تأکید کرده بود که ما وبلاگ نویسان هویت خودمان را در استقلالمان از این و آن کس می بینیم و به نقاط قوت و ضعف هم بچه ها و هم مسئولان مربوط در فضای مجازی اشاره کرده بود . پیش از رفتن هابیل به بالای سن هم یک نفر به تک تک کسانی که وارد سالن می شدند یک کارت کوچک می داد که روی آن یک عدد سه رقمی بود و تأکید می کرد که این کارت را تا پایان قرعه کشی به همراه داشته باشید .

7- یکی از بخشهای به یاد ماندنی این برنامه ، حضور «محمد تقی خان» نوجوان پانزده ساله پاکستانی و حافظ کل قرآن کریم بود که انصافاً خیره کننده بود . محمد تقی خان با احاطه فوق العاده به قرآن به شیوه های گوناگونِ موضوعی ، عددی ، مفهومی ، سرعتی و ... توانایی خارق العاده خود را در حفظ و قرائت کلام خدا نشان داد و بیشتر موقعی نفسها را در سینه حبس کرد که مجری ( محمد نقی خان - برادرش) قرآنی را به سمت من که در وسط جمعیت نشسته بودم آورد و گفت یک آیه را انتخاب کن و من آیه 52 سوره مریم را انتخاب کردم . آنوقت محمد تقی با نگاه به چشمهای برادرش ابتدا به سوره مریم آیه 42 اشاره کرد و بعد فوراً اصلاح کرد و آیه را دقیق ذکر کرد و کمی از آن را خواند. کار به اینجا هم ختم نشد و مجری یکی از حضار را به بیرون برد و با هم آیه ای را انتخاب کردند و با بلندگوی بی سیم از او پرسیدند و او با دقت کامل به آیه مورد نظر اشاره کرد ! خیلی دلم می خواست برای برنامه های قرآنی ماه مبارک کیهان دعوتش کنم اما دیر به صرافت افتادم و کمی هم به این فکر کردم که برنامه های کیهان تا آخر ماه مبارک تعیین شده است .

8- نوبت اعلام برندگان بود .برای اهدای جوایز اسم مرا هم  به عنوان نماینده وبلاگ نویسان برای حضور بر روی صحنه صدا زدند و به همراه آقایان ایازی و حاج آقا امرودی به روی سن رفتیم . در آنجا مصافحه ای با آقای ایازی کردم . سپس برندگان را که به هرکدام یک سفر عمره مفرده تعلق گرفته بود صدا کردند که به ترتیب اول تا سوم عبارت بودند از : خانوم لیلا باقری ، خانوم زهرا رضاییان ، آقای مصباح . بعد هم از من و  حسین نخلی با سفر مشهد مقدس تقدیر کردند .

سپس اعلام شد که از میان شرکت کنندگان به قید قرعه سه نفر هم برای عمره مفرده انتخاب می شوند . نفر اول را آقای ایازی انتخاب کرد و نفر دوم را من که عدد 113 را گفتم و نفر سوم را آقای امرودی که عدد 499 را صدا کرد . همان بالای سن به یادم آمد که این شماره به احتمال قوی از من است ، از جیبم کارت را بیرون آوردم و دیدم که بله عدد 499از من است و ذوق زده آن را به جمع نشان دادم . آقای امرودی گفت : این اتفاق خیلی عجیب است . و از جمع پرسید شما قبول دارید که این انتخاب واقعی است ؟! که همه دسته جمعی تأییدکردند و من در همان بالای سن نفهمیدم که دیگر در دور و برم چه می گذرد و به کلیپ نخود فکر کردم که چگونه دل مرا به خانه خدا برد و خدای بنده نواز چه زود ، دست مهربانش را بر سرم کشید .

     همایش وبلاگ نویسان حجاب و عفاف

 

چشمهایم را که باز کردم دیدم پسرک شیطان کوچولوی آقای جلالی (نمک) یا در حقیقت «نمک پاره» به روی سن آمده و روی صندلی نشسته و دارد با میکروفون بازی می کند . بعد کنار ما آمد و جمعیت برایش دست زدند اما متأسفانه او را پایین آوردند و عیش حضار را منغص کردند!

9- تا قبل از آمدن محمد حسین به روی سن ، فکر می کردم برنده این همایش من هستم که هم زیارت امام علی بن موسی الرضا "ع" نصیبم شده و هم جواز زیارت خانه خدا را به من داده اند ، اما توجه جمع به محمد حسین خیلی بیشتر بود و معلوم شد برنده برنامه امشب نمک پاره است ! اما چند دقیقه بعد معلوم شد ، برنده این برنامه نه من و نه محمد حسین هیچ کدام نیستیم ، بلکه برنده بارانی است که درست از لحظه اذان مغرب با شدتی باور نکردنی و در دقایقی بسیار طولانی بارید و تمام کاسه کوزه های افطاری شهرداری تهران را به هم ریخت ! چرا که افطاری را روی میزهای حیاط بزرگ مجموعه چیده بودند و باران ، نان و پنیر و گلها و آب گلدان و دستمال کاغذی و انگور و شکرها را چنان با هم ممزوج کرده بود که فقط خنده های حسرت بر انگیز ! جمع می توانست پاسخ آن باشد .

با این حال ، طراوت بعد از باران و خنده ها و شوخی و جدی های بچه ها درباره علت نزول این رحمت !! چنان فضایی ایجاد کرد که جایی برای ناراحتی باقی نگذاشت . با بچه ها غذایمان را از داخل گرفتیم و بر لبه باغچه نشستیم و شروع کردیم به غیبت برگزار کنندگان برنامه . همه - برخی به شوخی و بعضی جدی - می گفتند این باران هیچ علتی نداشت جز اینکه خدا خواست به شهرداری بگوید اگر کاری را برای غیر خاطر من انجام دهید من آن را این طوری کن فیکون می کنم !

مراسم با اهدای گل از سوی یکی از گروههای مربوط به حجاب به شرکت کنندگان و در میان خنده و شوخی و سر و صدای بچه ها تمام شد ، اما ...

***

10- در این دو سه روزه ، جمع زیادی از « دوستان» و نه نامحرمان ، با چیزهایی که در گودر نوشتند و با پیامکها و ایمیلهایی که فرستادند چنان فضایی ایجاد کردند که حقیقتاً تمام خوشی و لذت آن شب را به تلخی گزنده ای - البته برای آدم زود رنجی چون من - تبدیل کرد . آنها که با همخوان کردن عکس من و آقای ایازی از من برای مصافحه کردن با معاون شهردار تهران توضیح می خواستند ! آنها که از حضور همزمان خانومها و آقایان در این مراسم تعابیر نامناسب کردند ، آنها که در پیامکهایشان مرا خودفروخته به قالیباف خواندند و تعابیر گزنده و تلخ دیگری که مجال مطرح کردنش اینجا نیست .

همایش وبلاگ نویسان حجاب و عفاف

آنها با این تعابیر - چه بدانند و چه ندانند -  مرا و همه مؤمنان حاضر در این مراسم را تحقیر کردند به این صورت که من ( و ما ) با یک افطاری خودمان را و رأیمان را به شهردار تهران می فروشیم . انصافاً مزخرف بودن این تحلیل از مزخرف بودن تحلیل آن سبزهایی که می گفتند مردم در نه دی برای ساندیس به خیابان آمده بودند کمتر است !!؟ آیا وبلاگ نویسانی که در اوج فشارهای دوران فتنه ، پشت سر آقا و رهبرشان ایستادند ، الان این قدر بی بصیرت شده اند که ملاک انتخابشان در انتخابات - آن هم به همین زودی و با همین تأثیر گذاری !!- عوض می شود ؟

من یک بار دیگر در چند ماه پیش نوشتم و الان با عبارتی دیگر مانیفست خودم را با صراحت می نویسم و آن اینکه : یک موی گندیده همین احمدی نژاد را با همه گندهایی که این ماهها در برخی موارد زده است به صدتا امثال قالیباف نمی دهم و البته بعد از او ، یک موی گندیده قالیباف را با همه تلاشهایش برای ریاست جمهوری و ... به صدتا غرغرو و بی کفایت و ناکارامد و دو دوزه بازی کنندگان و کسانی چون علی لاریجانی ها و محسن رضایی ها و باهنر ها و قاعدان و ساکتان و همراهان ظاهر و باطن فتنه گران سال 88 نخواهم داد . من هنوز هم به رأیی که به احمدی نژاد دادم افتخار می کنم همان گونه که برای به خیابان آمدن و شعار دادن برای نخست وزیری مهندس بازرگان و قائم مقامی آقای منتظری افتخار می کنم و آن را ذخیره قبر و قیامتم می دانم برای اینکه آن کارها را برای رضایت رهبرم انجام دادم هر چند بازرگان ماهها بعد و منتظری سالها بعد رو در روی رهبرم ایستاده باشند .

من برای انتخابات بعدی اگر زنده باشم ، گزینه هایی بسیار صالحتر و ولایی تر از احمدی نژادِ امروز سراغ دارم ، آنها که چهره های نورانیشان را در "جبهه پایداری" می بینیم و می شناسیم یا به آنان نزدیکند ، اما این دلیل نمی شود که اگر در مراسم شهرداری تهران شرکت کردم و با معاون شهردار دست دادم به گونه ای باید به برخی مدعیان پاسخ بدهم که گویی با نماینده رژیم صهیونیستی دست داده ام ! ضمن اینکه تأکیدهای رهبر عزیزمان برای وحدت ، برای چه کسانی است ؟ معلوم است که این وحدت با فتنه گران و حامیان فتنه و کسانی چون آقای رفسنجانی و خاتمی و ... نیست اما بجز آنان آیا این وحدت ، حتی شهردار تهران و یا احتمالاً معاون فرهنگی و هنری آن را هم شامل نمی شود ؟ یعنی فقط خودمان باید بمانیم و خودمان ؟ همین خودمان را هم که شما دارید این گونه می نوازید دوستان !

اینکه نمی شود با هر کس بجز احمدی نژاد مصافحه کردیم به بازی در پازل هاشمی متهم شویم و اگر به احمدی نژاد سلام و علیک کردیم از سوی دوستانی دیگر به بازی در زمین مشایی متهم شویم ، اگر خبر لاریجانی را کار کردیم بی بصیرت شویم و اگر از کارهای فرهنگی شهرداری دفاع کردیم خودفروخته ای بیش نباشیم !

راستش را بخواهید با اینکه عاشق جبهه پایداری هستم اما خودم خیلی زود رنجم ؛ این زود رنجی در مقابل دشمنان و فتنه گران و  حتی اصلاح طلبان نیست ، از دوستان است که انسان می شکند و در هم می ریزد . هزار جور امید و آرزو برای دور هم جمع کردن وبلاگ نویسان داشته باشی و در سرت شور و انرژی برای طرحهای مختلف باشد و ... و ناگهان ببینی جمعی از دوستان صمیمی ، با یک مصافحه چنان سنگ روی یخت می کنند و حرفهایی می زنند که از سبزها نشنیده ای و ناگهان همه آن امیدها در ذهنت و دلت فرو می ریزد .

بسیار خوب ، شما بُردید !

شما موفق شدید مرا از محیط مجازی متنفر کنید !

شما در فراری دادن من از شبکه اجتماعیی که به آن عشق می ورزیدم پیروز شدید !

حالا من می مانم و آب و آتشی که گاهی در آن چیزی قلمی می کنم . شما هم بگردید برای انقلاب و اسلام و بیداری اگر سربازی ، افسری چیزی دیدید گلوله بارانش کنید .

ما را همین باران و همین رحمت و همین آب و آتش بس!

شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

             

پ . ن : برای سلامتی همه بیماران بخصوص مرد قرآن و نهج البلاغه در این روزها و شبهای عزیز دعا کنیم ؛ اللهم اشف کل مریض.

جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()